اگر کارگردان بودم، فیلم صامت بلندی میساختم، از نگاه تو!...
اگر کارگردان
بودم، فیلم بلندی میساختم، از راه رفتن تو!...
اگر کارگردان بودم، فیلم
کوتاهی میساختم، از خنده های تو!...
اگر کارگردان بودم، صدای نفس هایت،
موسیقی متن تمام فیلم هایم بود!...
اگر کارگردان بودم، فیلم کمدی تلخی
میساختم، از زندگی مردی که عاشق توست!...
اگر کارگردان بودم، فیلمی تخیلی
میساختم، از رسیدن به تو!...
اگر کارگردان بودم، فیلم ترسناکی میساختم، از
روزهای بدون تو!!...
منبع : http://dirtyprettythings.blogfa.com/post-1144.aspx
+
نوشته شده در چهارشنبه
1391/01/23ساعت 11:44 توسط مهدی طلایی
|
یکی از غلطهای املایی که جا افتاد «پَ نه پَ» بود که درستش میشد «پَه نَه
پَه». حالا به این بهانه، یادآوری چند نکته:
در املای فارسی، کلمهای
که به مصوت کوتاه کسره و فتحه ختم شود، «ه/ـه» میگیرد، مثلا:
برای
کسره: خانه، میکده، نامه، سمانه، قورباغه، مثه (شکل گفتاری «مثل»)
برای
فتحه: نه، په (شکل گفتاری «پس»)
کلمهای هم که به مصوت کوتاه ضمه ختم
شود، «و» میگیرد، مثل: کماندو، پادو، رو (شکل گفتاری «را»)
خلاصهاش
اینکه در املای فارسی، کلمهای نداریم که آخرین حرفش فتحه، کسره یا ضمه
باشد
پن۱: این حرفها دربارهی واژههایی درست است که «مصوت کوتاه»
جزء خود کلمه باشد؛ مثلا، در عبارت «کتابِ من» کسره جزء «کتاب» نیست و
«کسرهی اضافه» است، پس نباید نوشت «کتابه من» اما در عبارت «خانه من»
کسره جزئی از «خانه» است و به همین خاطر، مینویسیم: «خانه»، نه «خان ِ»
پن۲:
در فارسی گفتاری، به جای «است»، «کسره» میآید: این کتاب من است/این کتاب
منه (املای غلط: این کتابه منه). در این حالت هم بنا به عرف، به جای
«کسرهی جانشین است»، «ه/ـه» میآید
منبع : http://kodoiin.blogspot.com/2012/04/843.html
+
نوشته شده در چهارشنبه
1391/01/23ساعت 11:41 توسط مهدی طلایی
|
شباهت های انکار ناپذیر
میان خدمت سربازی و زندگی زناشویی آنقدر زیاد است
که از دیرباز ، در اکثر کشور های دنیا خدمت
سربازی اجباری را قرار دادند تا تمام افراد ذکور
جامعه ، قبل از افتادن به دام ازدواج ( ببخشید !
منظورم قبل از متاهل شدن بود ) برای ۲ سال طعم
زندگی مشترک را بچشند تا در ۱۰۰ سال آینده ، زیاد
احساس رنج و عذاب نکنند.
و اما شباهتهای میان خدمت
سربازی و زندگی زناشویی برای آقایان :
۱-
چه در خدمت سربازی و چه در زندگی زناشویی ، چه
بخواهی و چه نخواهی کچل خواهی شد و یا بعبارت
بهتر ، کچلت خواهند کرد ! البته این کچلی در خدمت
سربازی توسط ماشین اصلاح و در زندگی مشترک توسط
عواملی چون : استرس شدید ، سوء تغذیه ، کندن بصورت لاخ لاخ
توسط همسر ، چپ شدن ماهیتابه روغن داغ روی سر و ... صورت
می گیرد ! نا گفته نماند که این کچلی در آقایان به نسبت
نوع مو ، جنس ریشه مو ، عوامل ارثی و ... متفاوت
است ولی به هر حال به قول معروف : دیر و زود داره
ولی بالاخره هممون کل پا می شیم !
۲- شباهت بعدی در زمینه داشتن فرمانده و بعبارتی ،
فرمانبردار شدن است ! به محض ورود به پادگان و
یا منزل مسکونی مشترک ( خانه بخت ) ، هر مردی یک
فرمانبردار بی چون و چرا محسوب می شود که اگر
طالب جان و سلامتی جسمی و روحیش می باشد ، باید
تمام فرامین فرمانده و یا همسر خود را بر روی تخم
چشمانش بگذارد و هر گونه تخطی از دستورات فرمانده
و همسر ، پاسخی جز گلوله ، حبس ، اضافه خدمت ( در خدمت
سربازی ) و افتادن توی سماور پر از آب جوش ، هدف قرار
گرفتن با ساتور ، رفتن دست توی چرخ گوشت ، پرت شدن از
پنجره طبقه هفتم به بیرون ، گشنگی و تشنگی کشیدن و ... (
در زندگی زناشویی ) نخواهد داشت !
۳- شباهت سوم در این نکته
اقتصادی خلاصه می شود که چه سرباز و چه مرد متاهل ، میزان
پولی که در آخر برج به دست او خواهد رسید ، فقط به
میزانیست که کفاف بر طرف کردن نیازهای اساسی او را
بدهد و چیزی جهت پس انداز کردن و یا خرج کردن در
زمینه هایی غیر از نیازهای اساسی نخواهد ماند و
در این میان ، سرباز و مرد متاهل ، هر چقدر هم که
جان بکنند و عرق بریزند ، فرقی به حال فرمانده
یا همسرش نخواهد کرد و باطبع تاثیری در جهت
افزایش مستمری آنان نخواهد داشت ، بعبارت بهتر ، در هر دو
جا یکی باید کار کنه تا اون یکی حال کنه!
۴- از دیگر شباهتهای موجود میان این دو
قشر آسیب پذیر جامعه ، شباهت در آرزو کردن است !
بدین معنا که هر پسری پس از ورود به پادگان و
خانه بخت است که قدر زندگی در خانه پدری را می فهمد و از
اعماق وجودش و با تمام اعضا و جوارحش آرزو می کند که ای
کاش هنوز هم در کنار پدر و مادرش بسر می برد و ایضا خودش
را نیز لعنت خواهد کرد که چرا قدر آن روزهای شیرین
را ندانسته است ! چرا که در پادگان و خانه مشترک
دیگر کسی غذای مفت به او نمی دهد ، لباسهایش را
نمی شوید و اتو نمی زند ، کسی نازش را نمی کشد و
... و فقط خود اوست که مسئول انجام تمام کارهای
شخصی اش و نیز کارهای چند نفر دیگر می باشد !
۵- از دیگر شباهتها می
توان به این نکته اشاره کرد که اکثر سربازی رفته ها و اکثر
مردان متاهل متفق القول هستند که در این ایام ، هر روز به
اندازه یکسال برای آنها می گذرد و ثانیه ها حکم
ساعت را پیدا می کنند که به احتمال زیاد دلیل آن ،
مواردی مشابه موارد فوق می باشد .
۶- و در نهایت اینکه چند
ماه پس از آنکه کارت پایان خدمت یا قباله ازدواج را دریافت
کردید ، صدای خواندن این شعر معروف در گوشتان خواهد
پیچید که : ( گول خوردی آی گول خوردی ! )
زیرا آن موقع است که تازه دوزاریتان جا می افتد
که با این کارت و قباله نه کاری به آدم می دهند و
نه وام ازدواج و نه خیلی از چیزهای دیگر که شما
را به بهانه آنها در این راه وارد کرده بودند ،
پس متوجه خواهید شد که تنها مورد استفاده ای که
برای شما خواهند داشت این است که می توانید از
آنها برای امانت دادن به کلوپ جهت کرایه فیلم استفاده
نمایید!
منبع : ایران پرود http://iranproud.com
+
نوشته شده در شنبه
1390/10/03ساعت 15:40 توسط مهدی طلایی
|
زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجههاشو سیر کنه, گوشت بدن خودشو میکند و میداد به جوجههاش میخوردند.
زمستان تمام شد و کلاغ مرد!
اما بچههاش نجات پیدا کردند و گفتند:
آخی، خوب شد مرد, راحت شدیم از این غذای تکراری!
این است واقعیت تلخ روزگار ما ...
منبع : ایمیل وارده
+
نوشته شده در چهارشنبه
1390/09/30ساعت 9:52 توسط مهدی طلایی
|
روباهى داشت با موبايلى شماره میگرفت
زاغه از بالاى درخت گفت:
پايين آنتن نمىده بده برات شماره بگيرم!!
روباه تا موبايل رو داد به زاغ
راغ گفت: اين عوض اون قالب پنيری که کلاس سوم ابتدايى ازم زدی ...
منبع : گودر که این روزها مثل آخر زمان شده
+
نوشته شده در دوشنبه
1390/08/09ساعت 11:19 توسط مهدی طلایی
|
رفتن استیو جابز خبر ناراحت کننده ای است که ثاثیر عمیقی به جای خواهد
گذاشت به همراه خودش واکنش های زیادی را هم به وجود آورده است. بد نیست
نگاهی بیاندازیم به برخی از آنها:
بیل گیتس: رییس هیات مدیره مایکروسافت
من واقعا از خبر درگذشت استیو جابز متاسف شدم. من و ملیندا با خانواده
استیو، دوستان و تمام علاقمندانش همدردی می کنیم.
من و استیو اولین بار حدود ۳۰ سال پیش همدیگر را ملاقات کردیم. ما در نیمی
از طول زندگی مان همکار، رقیب و دوست بودیم. دنیا به ندرت افرادی را به خود
دیده که به تاثیر گذاری استیو جابز باشند. تاثیری که در نسل های آینده هم
حس خواهد شد.
برای کسانی که آنقدر خوش شانس بوده اند که با استیو جابز کار کنند این یک
افتخار بزرگ است. من همین الان دلم برای استیو تنگ شده است.
باراک اوباما: رییس جمهور آمریکا
من و میشل از درگذشت استیو جابز متاسف شده ایم. او یکی از بزرگترین مخترعین
آمریکا بود و آنقدر شجاع که متفاوت فکر کند.
با ساختن یکی از موفق ترین شرکت های روی کره زمین از گاراژ خانه اش و با
شخصی کردن کامپیوترها و با آوردن اینترنت به جیب ما او انقلاب فناوری
اطلاعات را در دسترس همه قرار داد و آن را لذت بخش کرد.
استیو جابز گفته بود طوری زندگی می کند که انگار هر روز اش آخرین روز زندگی
اش است. او واقعا اینگونه زندگی می کرد. او زندگی ما را تغییر داد و تمام
صنایع را تحت تاثیر خودش قرار داد.
استیو بالمر: مدیرعامل مایکروسافت
من می خوام تاسف عمیق ام را از درگذشت استیوجابز بیان کنم. او یکی از
موسسان صنعت ما و یک آینده نگر به معنای واقعی بود. قلب من به همراه
خانواده اش، تمام کسانی که در اپل کار می کنند و هر کسی است که تحت تاثیر
کارهای او قرار گرفته.
مارک زوکر برگ: مدیرعامل فیسبوک
متشکرم استیو از اینکه یک مربی و دوست خوب برای من بودی. متشکرم از اینکه
نشان دادی چیزی که ساختی می تواند دنیا را تغییر دهد. دلم برایت تنگ می
شود.
لری پیچ: مدیرعامل گوگل
من به خاطر این خبر بسیار بسیار ناراحتم. استیو مرد بزرگی با دستاوردهای
فوق العاده و هوش عالی بود. او همیشه می توانست در چند کلمه بگوید که شما
به چه چیز باید فکر کنید قبل از اینکه بخواهید به آن فکر کنید.
تاکید او بر روی user experience همیشه برای من الهام بخش بوده است. او
انسان مهربانی بود و همیشه با اطلاعات و نصحیت هایش به من کمک میکرد. حتی
اخیرا و در زمانی که حال خوبی نداشت.
سرگی برین: موسس دوم گوگل
از نخستین روزهای گوگل هر زمان که من و لری به دنبال الهام، نگاه به آینده و
مدیریت می گشتیم نیاز داشتیم که به سمت دفتر اپل نگاه کنیم.
تمایل استیو برای عالی بودن توسط هر کسی که با محصولات اپل کار کرده است،
احساس می شود. مانند همین مکبوکی که من دارم این متن را با آن می نویسم. من
با چشمان خودم این تمایل به کمال را از نزدیک و در ملاقات هایی که داشتم
دیده ام.
روبرت مرداک: مدیرعامل News Corp
امروز ما یکی از بزرگ ترین متفکران، مبدعان و کارآفرینان تمام تاریخ را از
دست دادیم. استیو جابز بزرگ ترین مدیرعامل نسل خودش به شمار می رود. من در
حالی که عمیقا از مرگ او متاسف هستم به تاثیر بزرگ او بر نوع استفاده
کاربران از رسانه ها فکر می کنم.
دیک کوستولو: مدیرعامل توییتر
در هر دوره و به ندرت فردی پیدا می شود که فقط مسیر را به جلو نمی برد.
بلکه یک استاندارد جدید برای اندازه گیری به وجود می آورد.
اریک اشمیت: رییس هیات مدیره گوگل
امروز روز ناراحت کننده ای برای همه ما است. استیو مجموعه ای از طراحی و
تکنولوژی بود و دیگر مانند او را نخواهیم دید. او با استعداد و شخصیت
کاریزماتیک اش، سایرین را برای انجام غیرممکن ها الهام می بخشید. بدون شک
او به عنوان بزرگترین مخترع تاریخ دنیای کامپیوتر در ذهن همه ما به یادگار
خواهد ماند.
باب ایگر: مدیرعامل دیزنی
استیو جابز یک دوست عالی و مشاور قابل اعتماد بود. میراث وی تنها چند ابزار
تولید شده یا یک شرکت نیست، بلکه میلیون ها نفری هستند که از او الهام
گرفتند، زندگی هایی هستند که تغییر کردند و فرهنگی است که آفریده شد. استیو
مردی از جنس اصل با ذهنی خلاق و مبتکر بود. با وجود تمامی اختراعات او هیچ
گاه لحظه ای آرام ننشست. با رفتن او دنیا یک مبتکر بی مانند، دیزنی یکی از
اعضای خانواده اش و من یکی از بهترین دوستانم را از دست دادیم.
منبع : http://www.narenji.ir/3356
+
نوشته شده در دوشنبه
1390/07/18ساعت 12:48 توسط مهدی طلایی
|
هیچکس نه به خوشگلیِ عکس پروفایلش است، نه به زشتیِ عکس کارت ملیاش
منبع : http://kodoiin.blogspot.com/2011/09/760.html
به نقل از :
همهی اینها،
+
نوشته شده در دوشنبه
1390/07/04ساعت 14:14 توسط مهدی طلایی
|
مسافر کناری مدام خودش را رویم می اندازد ،
دستش را در جیبش می کند و در می آورد ، من به شیشه چسبیده ام اما هر قدر
جمع تر می شوم او گشادتر می شود .. موقع پیاده شدن تمام عضلات بدنم از بس
منقبض مانده اند درد می کنند ….
(* تقصیر خودم بود باید جلو می نشستم !!!!...)
مسافر صندلی پشت زانوهایش را در ستون فقراتم فرو می کند، یادم هست موقع
سوار شدن قد چندانی هم نداشت، باید با یک چیزی محکم بکوبم توی سرش، چیزی دم
دستم نیست احتمالا فکر کرده خوشم آمده که حالا دستش را از کنار صندلی به
سمت من می آورد….
(* تقصیر خودم بود باید با اتوبوس می آمدم !!!!...)
اتوبوس پر است ایستاده ام و دستم روی میله هاست ، اتوبوس زیاد هم شلوغ نیست
و چشمان او هم نابینا به نظر نمی رسد ولی دستش را درست در 10 سانت از 100
سانت میله ای که من دستم را گذاشته ام می گذارد .. با خودم می گویم ”چه
تصادفی” و دستم را جابه جا میکنم … اما تصادف مدام در طول میله اتفاق می
افتد …..
(* تقصیر خودم است باید این دو قدم راه را پیاده می آمدم !!!!...)
پیاده رو آنقدر ها هم باریک نیست اما دوست دارد از منتها علیه سمت من عبور
کند ، به اندازه 8 نفر کنارش جا هست ولی با هم برخورد خواهیم کرد … کسی که
باید جایش عوض کند ، بایستد ، جا خالی بدهد ، راه بدهد و … من هستم …
(* تقصیر خودم است باید با آژانس می آمدم !!!!...)
راننده آژانس مدام از آینه نگام می کند و لبخند می زند … سرم را باید تا
انتهای مسیر به زاویه 180 درجه به سمت شیشه بگیرم .. مدام حرف میزند و از
توی آینه منتظر جواب است ..خودم را به نشنیدن می زنم … موقع پیاده شدن بس
که گردنم را چرخانده ام دیگر صاف نمی شود … چشمانش به نظر سالم می آید اما
بقیه پول را که می خواهد بدهد به جای اینکه در دستم بگذارد از آرنجم شروع
می کند … البته من باید حواسم می بود و دستم را با دستش تنظیم می کردم ….
(* تقصیر خودم است باید با ماشین شخصی می آمدم !!!!...)
راننده پشتی تا می بیند خانم هستم دستش را روی بوق می گذارد… راه می دهم …
نزدیک شیشه ماشین می ایستد نیشش باز است و دندانهای زردش از لبان سیاهش
بیرون زده است … “خانم ماشین لباسشوئی نیست ها “…. مسافرهای توی ماشین همه
نیششان باز می شود … تا برسم هزار بار هزار تا حرف جدید می شنوم …و مدام
باید مواظب ماشین هایی که فرمانهایشان را به سمت من می چرخانند باشم …موقع
رسیدن خسته هستم .. اعصابم به کلی به هم ریخته است
به راستی ما را چه شده است؟
و .... چه باید کرد؟
از کجا شروع باید کرد.
-----------------------------------------------------------------------------------------------
منبع : http://forum.iranproud.com/showthread.php?413996-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A8%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C%28%D8%B2%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%29
+
نوشته شده در شنبه
1390/06/19ساعت 9:29 توسط مهدی طلایی
|
B Nazanin
B Zar
B Homa
B Roya
B
Sahar
B Sara
B Sepide
B
Mah
B Mehr
B...
Besar
shavad
B to
be sar nemishavad
منبع : http://tamaat.blogspot.com/2011/08/120.html
+
نوشته شده در سه شنبه
1390/06/01ساعت 14:46 توسط مهدی طلایی
|
رفتـــم بــه کنـــار دلــبرم با شــادی ..
گفتـا کـه چـه خوب یاد من
افتــادی ..
گفتـم صـنما تــو عشق را استـادی !
گفتا پـَـَـ نــه
پـَـَــــ تو یاد من میدادی !
منبع : گودر
+
نوشته شده در سه شنبه
1390/06/01ساعت 14:31 توسط مهدی طلایی
|