تبليغاتX
☻☺یادداشت های وبی☻☺
مطالب خوانده شده روزانه در فضای مجازی


سوال : دو قطره آب اگر کنار هم قرار بگیرند چه می کنند؟

آن ها تصویر قطره دیگر را در خود دیده و به هم می پیوندند و یک قطره بزرگ تر تشکیل می دهند.

سوال : اگر چند سنگ به هم نزدیک شوند چه می شود؟

آن ها هیچ گاه با هم یکی نمی شوند.

شاید تصویر سنگ دیگر را تا حدودی در خود ببینید!

هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم فهم دیگران برایمان مشکل تر و در نتجیه احتمال بزرگ تر شدمان نیز کاهش می یابد.

مهارت هایی که ما در جهت آرامش، بزرگوارتر و اجتماعی تر شدن کمک خواهد کرد را به یادمان داشته باشیم:

 نرمی      بخشش      مدارا       پشتکار
 

حال چه چیزی سخت تر و مقام تر است. آب یا سنگ؟

 

سوال : اگر سنگی از کوه سرازیر شود و به مانعی برخورد کند چه می کند؟

اگر مانع کوچک باشد از روی آن عبور می کند.

اگر متوسط باشد آن را درهم می شکند.

اگر بزرگ تر باشد پشت آن می ایستد تا تقدیر بعدی چه باشد.

 

سوال : اما آب چه می کند؟

ابتدا سعی می کند مانع را با خود همراه کند.

اگر نتوانست آن گاه بدون دردسربه دنبال فرار از کوچک ترین روزنه می گردد.

و اگر نتوانست صبر می کند تا به اندازه کافی قوی شود آن گاه یا از روی مانع عبور می کند و یا مانع را درهم می شکند.

 

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ به مراتب سخت تر و در رسیدن به هدف خود لجوج تر و مصمم تر است.

سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد ولی آب راه خود را به سمت دریا می یابد.

در زندگی باید معنای واقعی سرسختی و استواری و مصمم بودن را در دل نرمی و گذشت جست و جو کرد.

گاهی لازم است کوتاه بیاییم و گاهی نگاهمان را به سمت دیگری بدوزیم.

 

صبور باید بود و مصصم.

 

منبع : http://azhameja4u.blogfa.com/post-633.aspx 

به نقل از  http://managersclub.persianblog.ir/post/308

نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 9:29 | لینک  | 

 نظر شما در مورد رفیق چیست؟

هنگامی که از فیثاغورس پرسیده شد رفیق چیست؟

جواب داد: “کسی که من دیگریست بدان گونه که ۲۲۰ و ۲۸۴ هستند.” مفهوم عبارات بالا از نظر ریاضی چنین است: مقسوم علیه های ۲۸۴ عبارتند از: ۱٬۲٬۴٬۷۱٬۱۴۲ که مجموعشان ۲۲۰ است و از طرف دیگر مقسوم علیه های ۲۲۰ عبارتند از: ۱٬۲٬۴٬۵٬۱۰٬۱۱٬۲۰٬۲۲٬۴۴٬۵۵٬۱۱۰ که مجموع اینها برابر ۲۸۴ است.

فیثاغورسیان چنین اعدادی را اعداد متحابه (دوست دار هم) می نامیدند. با اینکه کشف چنین اعدادی برای یونانیان مشکلات زیادی را به همراه داشت اما کار مورد علاقه یونانیان بود. بهرحال کشف اینگونه اعداد پیشرفت زیادی نداشت و تا بحال سه زوج دیگر از این اعداد کشف شده اند که به قرار زیر می باشند: ۱۷۲۹۶ ٬ ۱۸۴۱۶ که در سال ۱۶۳۶ میلادی توسط فرما شناسایی شد. ۹۴۳۷۰۵۶ ٬ ۹۳۶۳۵۸۴ که توسط دکارت ارایه گردید. ۱۱۸۴ ٬ ۱۲۱۰ که توسط پاگانینی در سال ۱۸۶۷ میلادی معرفی شد. سوالی که تاکنون ذهن ریاضیدانان را به خود مشغول کرده اینست که آیا بینهایت از این زوجها وجود دارد یا خیر؟ البته هندیها اعداد متحابه را قبل از فیثاغورس شناخته بودند. همچنین قسمتهایی از کتاب مقدس را میتوان یافت که نشان می دهد یهودیان چنین اعدادی را مبشر سعادت می دانستند. نکته جالب دیگر داستان مورد تردید یک شاهزاده دوره باستان است که نامش بنا به علم حروف برابر عدد ۲۸۴ بود. این شاهزاده سالهای سال دنبال دختری برای ازدواج میگشت که نامش برابر عدد ۲۲۰ باشد و معتقد بود که این عامل باعث خوشبختی در زندگی او می شود.

منبع : ایمیل یکی از خوانندگان گروه همترانه

نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 16:26 | لینک  | 

آقا الاغه به خانم الاغه گفت :" بيا همديگر را دوست داشته باشيم" خانم الاغه نرم و لطيف عرعر كرد و يك جفت جفتك جانانه به پهلوي آقا الاغه زد. آقا الاغه خوشحال شد . دُمش را تكان داد و يك لگد محكم و چكشي به پشت خانم الاغه زد. آن وقت هر دو شاد و خندان راه افتادند و فهميدند چه عشق خركي به هم دارند و همديگر را دوست دارند اما چند وقت بعد با ناراحتي از هم جدا شدند. چون صاحبشون آقا الاغه را فروخت. آنها هرگز خاطره آن جفتك و لگد را فراموش نكردند.

منبع : گروه همترانه

این مطلب رو به خاطر اینکه فقط آپ دیت کرده باشم زدم

محض خالی نبودن عریضه (شاید هم خالی نبودن طویله!)

نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 16:22 | لینک  | 

ما به طور طبیعی می‌‌میریم، زیرا سلول‌های ما می‌میرند.
هر روز میلیاردها سلول در بدن شما پس از آنکه وظیفه‌شان را انجام دادند، می‌میرند و جای خود را به سلول‌های جدید می‌‌دهند.

سلول‌های پیر ما را پیر می‌کنند.

درون هر سلول، در انتهای کروموزوم‌های درون هسته - که بیشتر DNA سلول درون آنها سازماندهی شده است - بخش‌های به نام تلومر وجود دارد که حاوی اطلاعات ژنتیکی است و  با هر بار تقسیم سلولی کوتاه‌تر می‌شود.

 

در ابتدا تلومرها به اندازه کافی بلند هستند که اینجا و آنجا در پیام‌های ژنتیکی حک‌ و اصلاح‌‌هایی انجام دهند. اما پس از آنکه از حد معینی کوتاه‌تر شدند، اطلاعات‌شان از دست می‌رود. و در این هنگام است که مرگ سلول آغاز می‌شود.

اگر این روند برنامه‌ریزی‌شده مرگ سلولی به هم بخورد،ممکن است به بیماری‌هایی مانند سرطان و بیماری آلزایمر منتهی شود.[مشاهده مرگ سلولي با نقاط كوانتومي]


آسیب حاصل از قرارگیری در معرض پرتوهای ماوراءبنفش و رادیکال‌های آزاد نیز باعث پیری سلول‌ها می‌شود.

اما مایوس نشوید. دانشمندان توانسته‌اند طول عمر مگس‌های میوه، کرم‌ها و موش‌ها را از طریق دستکاری ژنتیکی یا تکنولوژی که اثرات محدودیت دریافت کالری را تقلید می‌کند، افزایش دهند.

برخی از پژوهش‌ها بیانگر این است که شاید انسان‌ها بتوانند زمانی تا 140 سال عمر کنند.


  
منبع : http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=45346 به نقل از LiveScience,4 Feb.,2008

نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 11:52 | لینک  | 

آري آغاز دوست داشتن است ؛

 گرچه پايان راه نا پيداست ,

من دگر به پايان نينديشم ,که همين دوست داشتن زيباست ...!

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 13:4 | لینک  | 

اولين پل دنيا "فقط" براي اين ساخته شد كه دو نفر رو به هم برسونه.
پل هاي بعدي كه ساخته شدن قضيه يه كم لوث شد .
تكنولوژي كه از راه رسيد همه چيزو خراب كرد.
حالا به هر كي بگي فلسفه ساخته شدن اولين پل چي بوده، هيشكي باور نمي كنه!

مبنع: http://100gol.blogfa.com/post-9.aspx

نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 10:38 | لینک  | 

اندیشه وجود یک خود دیگر ،عجیب و غیر معقول به نظر می رسد، اما آنگونه که از قرائن بر می آید انگار مجبوریم آن را بپذیریم. زیرا مشاهدات نجومی از این اندیشه غیر مادی پشتیبانی می کنند. بنابر این پیش بینی ساده ترین و پر طرافدار ترین الگوی کیهان شناسی که امروزه وجود دارد، ....
 
آيا نسخه دومي از شما ، يك رونوشت از خود شما وجوددارد كه همين الان مشغول خواندن اين مقاله باشد؟

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 10:15 | لینک  | 

وقتی بزرگ می شی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی .
وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت شور بزنه برای جوجه قمری هایی که مادرشون بر نگشته .
فکر می کنی آبروت می ره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند .
وقتی بزرگ می شی ، دیگه نمی ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونۀ خورشید رو از نزدیک ببینی .
دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته ، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی .
وقتی بزرگ می شی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرا نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرا ستاره ها چی بازی می کنند .
اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازیه قدیم تو - انقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی .
وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختا شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی .
اون روز دیگه خیلی دیر شده ......
فردای اون روز تو رو به خاک میدند و می گند : " خیلی بزرگ شده بود . "
 
 
منبع : گروه همترانه leila_d_lili@yahoo.com

نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 9:7 | لینک  | 

خر کیف یعنی سر کلاس کاردانی نشسته باشی، دونفر از جلوی در کلاس رد بشن و بگن :" نه اینجا نیست... اینا بچه های کارشناسی ارشدن "•
خر کیف یعنی کلاستو دو در کنی و همون روز استاد حضورغیاب نکنه!
خر كبف يعني اينكه يه لپ تاپ مي گيري دستت اما 2 قرون سواد نداري بهت بگن آقاي مهندس!•
خر کیف یعنی راننده تاکسی باشی و دانشجوی پزشکی رو سوار کنی اونوقت وقتی می خواد پیاده شه بر حسب عادت به محیط دانشگاه بگه: مرسی آقای دکتر!
خر کیف یعنی زنگ موبایلت حسابی جلب توجه کنه!
خر کیف یعنی کسب بالاترین نمره میان ترم فقط از راه تقلب و امدادهای غیبی!
خر کیف یعنی فکر کنی کارتت تموم شده ولی در کمال ناامیدی کانکت شی و ساعتها تو اینترنت چرخی!
خر کیف یعنی بابات قبض موبایلت رو پرداخت کنه و اصلا نپرسه که چرا اینقدر رقمش نجومی شده!
خر کیف یعنی استادت بگه نگران نباش! نمی افتی!
خر کیف یعنی با دوستات بری تریا، دوست اصفهانیت حساب کنه!
خر کیف یعنی توی یک مجلس بزرگ همه چشمشون دنبال مدل لباست باشه!
خر کیف یعنی دانشجو نباشی ولی از سایت دانشگاه، مفتکی استفاده کنی!
خر کیف یعنی پشت چراغ قرمز از ماشین بغلی یه چیزی پرت شه تو ماشینت (مثل شماره تلفن و یا حتی گوشی طرف!)
خر کیف یعنی تو دانشگاه همراه دوستت داری میری ولی پسر همکلاسیت فقط به تو سلام میکنه!
خر کیف یعنی یه جا با یه نفر همصحبت شی و رمانتیک بگه: "از قیافه تون معلومه که دانشجویین!"
خر کیف یعنی توی مهمونی باشی و یکی از خانومای باکلاس و کار درست فامیل صدات کنه: خوشگل خانوم!
خر کیف یعنی یک منشی با مدیر عامل شرکت ازدواج کنه!
خر کیف یعنی بین کلاس 12 تا 2 و کلاس 2 تا 4 خودتو به یک آدم اهل رو درواسی بچسبونی و بری باهاش ناهار بخوری!
خر کیف یعنی موقع امتحان عملی استاد بره بیرون از کلاس و در رو هم ببنده!
خر کیف یعنی هیچی نخونده باشی و همه رو از رو دست بغلیت بنویسی بعد نمره ت از اون بیشتر شه!
خر کیف یعنی استاد یک سوال قلمبه بپرسه هیچکش جز تو نتونه جواب بده!
خر کیف یعنی وقتی مهمونای شهرستانیتون می رن بچه شون قشنگترین عروسکشو جا بذاره
 
منبع : گروه همترانه arezoo_loop@yahoo.com

نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 9:4 | لینک  | 


آدم‌ها در اصول می‌توانند علف بخورند: غذایی که غیرسمی و خوردنی است.
 اما اگر به عنوان یک منبع عملی غذا باید خیلی به خوردن علف‌های سبز آن علاقه‌مند باشید، چون مجبورید در روز چند شکم سیر از آن بخورید!

دو مشکل اساسی در رژیم غذایی علف وجود دارد. اول اینکه معده انسان در هضم‌کردن برگ‌ها و علف‌های خام با مشکل مواجه است.

در مقابل حیواناتی مانند گاو دارای معده‌ای تخصص‌یافته‌ای دارای چهاربخش هستند که به در فرآیندی به نام نشخوارکردن به هضم علف کمک می‌کند.

به جز موضوع هضم، مشکل دوم خوردن علف جویدن آن است. دندانپزشکتان از این کار خوشحال نخواهد شد: علف حاوی مقدار زیادی سیلیکا است که با خراشیدن مینای دندان باعث فرسودگی آن می‌شود.

در حیوانات چراکننده دندان‌هایی دارند که به طور مداوم در حال رشد کردن است و به سرعت سطح فرسوده دندان را جایگزین می‌کند.

منبع : http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=48822 

به نقل از

LiveScience, 31 Dec., 2007
 

نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 19:18 | لینک  | 

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:
 "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
 خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!
 افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها بر بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُرکنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
 مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.
 خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"
 آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
 افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می
 خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
 خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"
 
منبع : یکی از خوانندگان مبین به آدرس ایمیل armanshafie@yahoo.com
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 18:29 | لینک  |