تبليغاتX
☻☺یادداشت های وبی☻☺
مطالب خوانده شده روزانه در فضای مجازی

با چشمها ز حیرت این صبح نا بجا

خشکیده بر دریچه خورشید چهارطاق

بر تارک سپید این روز پا به زای

دستان بسته ام را آزاد نمودم از زنجیرهای خواب

فریاد کشیدم: اینک چراغ معجزه مردم

تشخیص نیمه شب از فجر، در چشمهای کوردلیتان

سویی بجای مانده است آنقدر،تا از کیسه تان نرفته

تماشا کنید خوب، در آسمان شب،پرواز آفتاب را

با گوشهای ناشنوایی تان این طرفه بشنوید

در نیم پرده شب آواز آفتاب را

دیدیم گفتند خلق نیمی: پرواز روشنش را آری

نیمی به شادی از دل فریاد کشیدند:

با گوش جان شنیدیم آواز روشنش را

باری من با دهان حیرت گفتم:ای یاوه،یاوه،یاوه...

خلایق! مستید و منگ؟ یا به تظاهر تزویر می کنید؟

از شب هنوز مانده دو دانگی

ور طاعبید و پاک و مسلمان

نماز را از چاوشان نمانده بانگی

هر گاو گندچاله دهانی،آتشفشان روشن خشمی شد

این غول بین که روشنی آفتاب از ما دلیل می طلبد

طوفان خنده ها .....

خورشید را گذاشته می خواهد با اتکا به ساعت شماته دار خویش

بیچاره خلق را متقاعد کند که شب،از نیمه نیز بر نگذشته است

طوفان خنده ها .....

من درد در رگانم،حسرت در استخوانم،چیزی نظیر آتش،در جانم پیچید

سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد،تا قطره ای

 به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم

از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوان خود ساغری زدم

آنان به آفتاب شیفته بودند

زیرا که آفتاب،تنهاترین حقیقتشان بود

احساس واقعیتشان بود

با نور و گرمی اش مفهوم بی ریای رفاقت بود

با تابناکی اش مفهوم بی فریب صداقت بود

ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند

که بی دریغ باشند در دردها و شادیهاشان

حتی با نان خشکشان

و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند

افسوس که آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود

وآنان به عدل شیفته بودند و اکنون

با آفتاب گونه ای آنان را اینگونه دل فریفته بودند

ای کاش می توانستم ،خون رگان خود را من

قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند

ای کاش می توانستم،یک لحظه می توانستم ای کاش

بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را

و گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست

وباورم کنند

ای کاش می توانستم.....

"شاملو"

نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 10:59 | لینک  | 

من ندانستـم از اول كه تـو بـی مهـر و وفايی
عـهـد نابستـن از آن بـه كه ببنـدی و نپايـی

دوستـان عـيب كننـدم كه چـرا دل به تو دادم
بايـد اول به تو گفتـن كه چنين خوب چرايـی

ای كـه گفتـی مـرو انـدر پـی خـوبـان زمــانـه
مـا كجـاييـم در ايـن بحـر تفـكـر تـو كـجـايـی

آن نه خالسـت و زنخـدان و سر زلـف پريشان
كه دل اهل نظر برد كه سرّی است خدايـی

پـرده بــردار كـه بـيگـانه خـود ايـن روی نبينـد
تــو بزرگــی و در آيـيـنــه كــوچـك ننـمـايـی

حلقــه بر در نتــوانم زدن از دســــت رقيبــان
ايـن توانـم كـه بيـايـم بـه محلـت به گدايـی

عشق و درويشی و انگشت نمايی و ملامت
همـه سهل است تحمـل نكنـم بـار جدايـی

روز صحرا و سماعسـت و لب جوی و تماشـا
در همه شهر دلی نيست كه ديگر بـربـايـی

گفته بـودم چو بيـايـی غـم دل با تـو بـگـويـم
چه بگويم كه غـم از دل برود چون تو بيـايـی

شمع را بـايد از اين خانه به دربردن و كشتن
تا به همسايـه نگويـد كه تـو در خانه مـايـی

سعدی آن نيست كه هرگـز ز كمندت بگريزد
 كه بدانست كه دربند تو خوشتر كه رهـايـی

منبع : سعدي!

نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 14:54 | لینک  | 

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد: «خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟»
زن پاسخ داد: «كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد.»
پسرك گفت: «خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: «خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.» مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند.»


منبع : گروه روزنه

نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 12:43 | لینک  | 

درباره كيفيت محصولات و استانداردهاي كيفيت در ژاپن بسيار شنيده ايد. اين داستان هم كه در مورد شركت آي بي ام اتفاق افتاده در نوع خود شنيدني است. چند سال پيش، آي بي ام تصميم گرفت كه توليد يكي از قطعات كامپيوترهايش را به ژاپنيها بسپارد. در مشخصات توليد محصول نوشته بود: سه قطعه معيوب در هر 10000
قطعه اي كه توليد مي شود قابل قبول است. هنگاميكه قطعات توليد شدند و براي آي بي ام فرستاده شدند، نامه اي همراه آنها بود با اين مضمون «مفتخريم كه سفارش  شما را سر وقت آماده كرده و تحويل مي دهيم. براي آن سه قطعه معيوبي هم كه خواسته بوديد خط توليد جداگانه اي درست كرديم و آنها را هم ساختيم. اميدواريم
اين كار رضايت شما را فراهم سازد.»

منبع : گروه روزنه

نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 12:41 | لینک  | 

هر دقیقه، ۲۰ ساعت ویدئو در یوتیوب آپلود می‌شود: این خبری است که وبلاگ تک‌کرانچ نقل کرده است. خودتان حساب کنید که هر روز، چند ساعت ویدئو در یوتیوب آپلود می‌شود!

منبع alirezamajidi@gmail.com از خوانندگان گروه مبين شماره 1089

نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 12:2 | لینک  | 


روزی پسر بچه ای نزد شیوانا عارف بزرگ آمد و گفت : ” مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد. خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بیگناهم را نجات دهید .” شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را در آغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد. شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد. شیوانا تبسمی کرد و گفت : ” اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست.
چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد !” زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود به سمت پله سنگی معبد دوید.اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود. می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید

 منبع : rajaby@live.com از خوانندگان گروه مبين شماره 1089
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 11:58 | لینک  |