CTRL + A
CTRL + C
CTRL + V
CTRL + P
- مادربزرگم شبها توی قفسهی کتابخانه میخوابد.
- آب کتری اصلاً جوش نمیآید.
- گربههای کوچهمان برای هم چس کلاس میگذارند.
- پنجرهی اتاقم به اتاق برادرم باز میشود و برای خارج شدن از اتاق باید از در کمد بیرون بروم.
- سگ دوستم علاقهاش به جفتگیری با همه را از دست داده و شبها آواز سنتی تمرین میکند.
- توی آینه که لبخند میزنم یکی برایم سر تکان میدهد؛ یکی دیگر دم.
- مادرم هنگام دنبال کردن سریال مورد علاقهاش پشت به تلویزیون مینشیند؛ چون هفتهی پیش که سریال مورد علاقهاش را دنبال میکرده زمین خورده.
- اکثر دوستانم طلاق گرفتهاند اما هنوز زیر گوش هم پچپچ میکنند و به من میگویند: «زن بگیر!»
- گوشی همراهم نسبت به آنتن بیتفاوت شده ولی کاملاً سلیقهای گاهی جواب بعضیها را میدهد.
- پدرم هر شب به خواب پسر همسایهمان میرود و از او عذرخواهی میکند.
- مورچه همهجا را برداشته اما به علت آرتروز کمر سریع زمین گذاشته.
- برادرم روزی چندبار از دیدن انیمیشنهای خارجی پشمهاش میریزد و مجبوریم اتاقش را جارو برقی بکشیم.
- پیرزن همسایه هر روز به من پیشنهاد ازدواج میدهد.
- سرایدارمان دم در آپارتمان مهمانهایمان را چِخ میکند و میایستد به خندیدن.
- از آن بالا دائما کفتر میآید.
- کلاغهای کوچهمان جلو چشم همه با هم کشتی میگیرند.
- نه من و نه هیچیک از کسانی که میشناسم دیگر نمیتوانیم هولاهوپ بزنیم.
- نسکافهمان تمام شده.
- پیرمردی آفتابه به دست از میان هال خانهمان میگذرد اما جزمن کسی نمیبیندش.
- ارواح خبیث سرگردان و جنهای بو داده و بو نداده مرا که میبینند جیغ میکشند و یکدیگر را خیس میکنند.
- نمایشهای پانتومیم دیالوگ محور شدهاند.
- بچه خردههای کوچه برایم موچ میکشند.
- موشهای خیابان سم توی غذای کارگران شهرداری میریزند.
- پنلوپه کروز، نیکول کیدمن، مونیکا بلوچی و اسکارلت جوهانسون سر «من» گیس و گیس کشیها دارند.
- میخواهند زورکی به من جایزهی نوبل بدهند در حالی که پرینتر لازم دارم.
- بیشتر کفترها به پشت پرواز میکنند.
و بسیاری مشکلات دیگر، اما خدا را شکر ماهوارهمان همهی کانالها را میگیرد!
خود استاد از برترینهای هنر خوش نویسی جهان هستند که تابلوهای زیبای ایشان هوش از سر هر صاحب ذوقی میبرد استاد نزد خطاطان بزرگی همچون هاشم بغدادی و احمد نجفی به تمرین و ممارست پرداختهاند تا درانواع خطوط اسلامی استاد مسلم و در خط نسخ و ثلث یگانه و بی همتا گردیدهاند و در تذهیب و تشعیر و جلید و گل و بوته سازی آثار جاودانهای پدید اوردهاند. در سال ۱۳۹۸ هجری قمری مرحوم حاج میرزا احمد معصومی زنجانی اجازهای عربی در عالم خط برای استاد نوشتهاند و لوح تقدیر در نخستین گردهمائی و جشنواره خوشنویسان جهان را از آن خود نموده و در سال ۱۳۸۱نیز بعنوان چهرهٔ ماندگار ایران در عالم هنر مورد تقدیر قرار گرفتهاند. آیت الله نجومی در 25 آبان ماه 1388 در کرمانشاه فوت کرد.
منبع و مطالب کاملتر : ویکی پدیا
منبع : http://bezanbezan.blogspot.com/2009/11/blog-post_11.html
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایدهای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم میكند.
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود میسازد.
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام میدهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق میافتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان میدهند.
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق میتوان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر میكند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه میدهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت میشود.
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.
متنفرم از همهی پشت صحنهها. متنفرم از مصاحبه با عوامل فیلم و کادرهای مسخرهای که دو عاشق و معشوق ِ فیلم را در حالی نشان میدهد که کمترین احساسی در چهرهشان دیده نمیشود. متنفرم از فرش قرمزهایی که قهرمان ِ کشته شدهی آخر فیلم، با کروات و کت شلواری براق بر رویش قدم میزند. از آن فلاش دوربینها متنفرم.
فیلم را باید زندگی کرد، باید وقتی eternal sunshine of the spotless mind را میبینی بروی در کالبد جول و آنجا که تلاش میکند جلوی پاک شدن کلمنتاین از خاطراتش را بگیرد همراهش بدوی و فرار کنی در لابلای خاطرهها. باید وقتی Memento را میبینی لئونارد باشی و ماشه را به روی قاتل همسرت بچکانی و با خونسردی از او عکس بگیری و بروی سراغ قاتل بعدی. باید در Eyes wide shot دکتر هارفورد باشی و بخزی روی تختخوابی که در آن همسرت آلیس خیانتش را تعریف میکند و بعد بروی بیرون و دیوانه بازی در بیاوری. باید در “خوب، بد، زشت” توکو باشی و در آن دوئل سه نفره اسلحهات را خالی بیابی و قلبت بایستد از ترس.
پشت صحنهها ساخته شدهاند تا احساست را به مسخره بگیرند، دور بریزید همهشان را. فیلم را باید زندگی کرد.
چنانچه مطالب شیر شدهی وبلاگنویسی در گوگل ریدر از بازدیدکنندگان وبلاگش بیشتر شود، این اتفاق در حکم خداحافظی وبلاگنویس از وبلاگستان محسوب شده و بر خوانندگان فیدش واجب است تا سه هفته عده نگه دارند و سپس فید وبلاگش را Unsubscribe کنند.
Mark all as read کردن مطالب شیر شده توسط دکتر مزیدی، پنج بار در روز واجب است.
چنان چه شخصی شک کند که مطالب شیر شدهی مزیدی را Mark all as read کرده یا نه، مستحب است برای بار اول فید وبلاگش را Unsubscribe کند برای بار دوم او را از لیست دوستانش در گوگل ریدر پنهان کند، و دفعات بعد کثیرالشک محسوب شده و به شک توجهی نکند.
چنانچه بیش از هشتاد درصد نویسندگان وبلاگهای موجود در گوگل ریدر شخصی، از جنس خودش باشند، همجنس گرا محسوب شده و در ایران وجود ندارد.
کردن گوگل ریدر داخل اینترنت اکسپلورر، مخل امنیت اجتماعی وبلاگستان بوده تبرج محسوب شده و حرام است.
نگاه کردن به فید وبلاگی که حتی به اندازهی یک کلمه از مطالبش را از فید بیرون گذاشته، چه بیینده قصد لذت داشته باشد یا نه، حرام است و احتیاط واجب آنست که به خود وبلاگ هم نگاه نکند.
برای پاک کردن کامپیوتر از باقیماندهی نجاسات فید ناقص، واجب است کاربر گوگل ریدر بعد از Unsubscribe کردن فید، مانتیور را سه بار داخل آب کر کند و بیرون آورد یا این که استحاله صورت گیرد و مانیتور CRT تبدیل به LCD شود.
چنانچه مردی بعد از خواندن وبلاگ ضعیفهای در گوگل ریدر تحریک شود بر وبلاگنویس زن واجب است حاجت مرد را برآورده سازد، حتی اگر مرد در ایران و زن در امریکا و پشت شتر باشد.
منبع : http://9blog.wordpress.com/2008/01/28/google-reader-orders/
بزرگ که شدم فهمیدم اشتباه می کردم.
بزرگتر که شدم دیدم اشتباه نمی کردم!
منبع و مطلب کامل تر : http://weblog.radmanitd.com/archives/000682.html
منبع : http://opium.ir/1388/07/430/
حالا ما اینجا درس می خونیم، که بریم خارج کار کنیم…
منبع : http://opium.ir/1388/07/%d8%ad%d8%aa%db%8c-%d9%85%d8%a7%d9%84%d8%b2%db%8c/
عاشق شدن
To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
To find mails by the thousands when you return from a vacation
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
To go for a vacation to some pretty place
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
To listen to your favorite song in the radio
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
To go to bed and to listen while it rains outside
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه
To clear your last exam
آخرین امتحانت رو پاس کنی
To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to
کسی که معمولا زیاد نمیبینیش ولی دلت میخواد ببینیش بهت تلفن کنه
To find money in a pant that you haven't used since last year
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمیکردی پول پیدا کنی
To laugh at yourself looking at mirror, making faces
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی
Calls at midnight that last for hours
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
To laugh without a reason
بدون دلیل بخندی
To accidentally hear somebody say something good about you
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف میکنه
To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی
To hear a song that makes you remember a special person
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما میاره
To be part of a team
عضو یک تیم باشی
To watch the sunset from the hill top
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
To make new friends
دوستای جدید پیدا کنی
To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person
وقتی اونو میبینی دلت هری بریزه پایین
To pass time with your best friends
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
See an old friend again and to feel that the things have not changed
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده
To take an evening walk along the beach
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
To have somebody tell you that he/she loves you
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره
remembering stupid things done with stupid friends. To laugh, laugh, and ... laugh
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ... باز هم بخندی
These are the best moments of life
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند
Let us learn to cherish them
قدرشون رو بدونیم
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد"
منبع : ایمیل یکی از همکاران محترم
این اتفاق به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی توانست این موضوع را تحمل کند و باید به نحوی با تام برخورد می کرد. برای این منظور چند کلاس بدنسازی، کاراته وجودو ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود. روز موعود وقتی تام قوی هیکل سوار اتوبوس شد و جمله همیشگی اش را تکرار کرد، مایکل ایستاد، به اوزل زد و فریاد زد: برای چی؟
تام با چهره ای متعجب و ترسان گفت: چون من کارت استفاده رایگان دارم.
منبع : bidelhore@yahoo.com از خوانندگان مبین شماره ۱۱۲۱
