دوشنبه 1388/09/30
قانون گاو
گاو سرشو میاندازه پایین و کار خودشو انجام میده، کاری نداره کسی چی میگه! از شاخش هم استفاده نمیکنه، چون بهترین شاخ زنها رفتن توی میدان گاو بازی و نابود شدند. برای مثال شما قصد داری به عیادت کسی در بیمارستان بری، بهترین راه اینه که راه خودت را بگیری و مستقیم وارد بخش بشی و به کسی هم توجه نکنی، حالا مثلا اگر از نگهبان بپرسی که "الان ساعت ملاقات هست؟" یا این که "میتونم برم تو؟" اگر هیچ مشکلی هم وجود نداشته باشه، نگهبانه برای اینکه قدرت خودشو بهت نشون بده جلوت را میگیره. این قانون در جاهایی که قوانین مسخره و دست و پا گیر داره هم کاربرد داره، یعنی خیلی موانع قانونی (یا بهتر بگم سنگ اندازیها) در مرحله آغازین کارها بیشتر جلوه میکنند، وقتی شما بیتوجه به همه آنها کارت را آغاز کردی، اکثر آنها خود به خود کنار میروند یا افراد مجبور میشن خودشونو با شما وقف بدن. در کل این قانون (قضیه) در جوامعی مثل جامعه ایران که فضولی در کار دیگران امری پسندیدهای محسوب میشود بسیار کاربرد دارد.
قانون سگ
سگی شما رو دنبال کرده و شما فقط یه قرص نان دارید، اگر کل نان را جلوش بندازید، زود میخوردش و بعدش به شما حمله میکنه، پس بهترین کار اینه که نان را تکه تکه بهش بدین تا زمانی که به جای امنی برسید.
مثلا میدانید که طرح یک پروژه یک ماه طول میکشه، اما اگر به کارفرما بگویید یک ماه، شاکی میشه و فحش میده، شایدم رفت و کار را داد به یکی دیگه، پس کار را در چند مرحله بهش تحویل میدهید. مثلا هفته اول سایت پلان، به همراه پلان اولیه، هفته دوم پلان نهایی و الا آخر! اینطوری طرف شاکی نمیشه که هیچ، کلی هم ذوق میکنه که تو جریان پیشرفت کار قرار داشته!
قوانین خر
قانون اول:
هرگاه خری در یک کنج مثلث و منبع غذا در کنج دیگری باشد، خر مورد نظر همیشه مسیری را طی میکند که از یک ضلع مثلث میگذرد.
نتیجه گیری: در دبیرستان میگفتند که این یعنی خر هم میفهمه که اون راه نزدیکتره، اما در اصل اینه که همیشه کوتاهترین راه، بهترین راه نیست و فقط خر کوتاهترین راه را انتخاب می کنه!
قانون دوم:
هرگاه خری در فاصله مساوی بین دو منبع غذایی قرار گرفته باشد. آنقدر بین انتخاب نزدیکترین منبع تردید میکند و به سمت هیچکدام نمی رود تا از گرسنگی بمیرد!
نتیجه گیری: خیلی وقتها تصمیم گیری بین دو یا چند گزینه در نتیجه عمل تاثیر چندانی نمیگذارد، پس تا فرصت نگذشته سریعتر تصمیمگیری کنیم.
قانون سوم:
هرگاه در مسیری دو خر از روبرو (شاخ به شاخ) به یکدیگر برسند، و مسیر به قدری تنگ باشد که این دو باید کمی از وسط جاده کنار رفته، به دیگری راه بدهند تا بتوانند رد شوند، هیچکدام از خرها از جای خود تکان نمیخورند.
نتیجه گیری: خیلی وقتها برای رسیدن به نتیجه مطلوب بایستی به طرف مقابل امتیاز بدهید، به بازی "بُرد ـ بُرد" بیاندیشیم، سیاستمدار باشیم، دور از جون و بلا نسبت شما، خر نباشیم!
منبع : http://harazieh.blogfa.com/post-201.aspx
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 11:22 |
لینک
|
یکشنبه 1388/09/22
۱- بابات برات پول در بياره
۲- باباي مردم رو براي پول در بياري
۳- بابات در بياد تا پول در بياري
منبع : اس ام اس های که همه تون شنیدین !
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 12:3 |
لینک
|
پنجشنبه 1388/09/12
روباه گفت: "چه سری، چه دمی، عجب پایی ..."
بوم!
شکارچی ها که از کمین گاهشان پشت بوته ها بیرون آمدند، یکیشان رفت پوست جسد بی جان روباه که گلوله ای جمجمه اش را متلاشی کرده بود بکند، و دیگری رفت تا از بالای درخت ماکت کلاغ قالب پنیر به دهن را بیاورد پایین.
منبع : http://aminfouladi.blogfa.com/post-316.aspx
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 9:11 |
لینک
|
شنبه 1388/08/09
بچه که بودم فکر می کردم صله رحم یه جور بیماری زنانه است.
بزرگ که شدم فهمیدم اشتباه می کردم.
بزرگتر که شدم دیدم اشتباه نمی کردم!
منبع : http://sibzaminikhorha.blogfa.com/post-196.aspx
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 9:0 |
لینک
|
پنجشنبه 1388/08/07
یکی پیدا شود روی احساساتم راست کلیک کند بعد هم سریع گزینه ریفرش را انتخاب کند و برود…
منبع : http://opium.ir/1388/07/430/
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 21:46 |
لینک
|
پنجشنبه 1388/08/07
۱۰، ۱۵ سال پیش مردم می رفتن خارج درس می خوندن، بر می گشتن ایران که کار کنن…
حالا ما اینجا درس می خونیم، که بریم خارج کار کنیم…
منبع : http://opium.ir/1388/07/%d8%ad%d8%aa%db%8c-%d9%85%d8%a7%d9%84%d8%b2%db%8c/
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 21:43 |
لینک
|
سه شنبه 1388/08/05
To fall in love
عاشق شدن
To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
To find mails by the thousands when you return from a vacation
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
To go for a vacation to some pretty place
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
To listen to your favorite song in the radio
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
To go to bed and to listen while it rains outside
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه
To clear your last exam
آخرین امتحانت رو پاس کنی
To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to
کسی که معمولا زیاد نمیبینیش ولی دلت میخواد ببینیش بهت تلفن کنه
To find money in a pant that you haven't used since last year
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمیکردی پول پیدا کنی
To laugh at yourself looking at mirror, making faces
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی
Calls at midnight that last for hours
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
To laugh without a reason
بدون دلیل بخندی
To accidentally hear somebody say something good about you
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف میکنه
To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی
To hear a song that makes you remember a special person
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما میاره
To be part of a team
عضو یک تیم باشی
To watch the sunset from the hill top
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
To make new friends
دوستای جدید پیدا کنی
To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person
وقتی اونو میبینی دلت هری بریزه پایین
To pass time with your best friends
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
See an old friend again and to feel that the things have not changed
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده
To take an evening walk along the beach
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
To have somebody tell you that he/she loves you
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره
remembering stupid things done with stupid friends. To laugh, laugh, and ... laugh
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ... باز هم بخندی
These are the best moments of life
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند
Let us learn to cherish them
قدرشون رو بدونیم
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد"
منبع : ایمیل یکی از همکاران محترم
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 9:34 |
لینک
|
یکشنبه 1388/08/03
مایکل، راننده اتوبوس شهری مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن ودر مسیرهمیشگی خود شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده و چند نفر هم سوار شدند. در ایستگاه بعدی، مردی با هیکلی درشت، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار اتوبوس شد. مرد قوی هیکل در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: تام پولی نمی ده! و رفت ونشست. مایکل که تقریبا ریز جثه بود و رفتاربسیار ملایمی داشت چیزی نگفت، اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد ومرد قوی هیکل سوار اتوبوس مایکل شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد ...
این اتفاق به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی توانست این موضوع را تحمل کند و باید به نحوی با تام برخورد می کرد. برای این منظور چند کلاس بدنسازی، کاراته وجودو ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود. روز موعود وقتی تام قوی هیکل سوار اتوبوس شد و جمله همیشگی اش را تکرار کرد، مایکل ایستاد، به اوزل زد و فریاد زد: برای چی؟
تام با چهره ای متعجب و ترسان گفت: چون من کارت استفاده رایگان دارم.
منبع : bidelhore@yahoo.com از خوانندگان مبین شماره ۱۱۲۱
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 9:57 |
لینک
|
سه شنبه 1388/07/21
هان ای دختر!
من در این زندگانی دو چیز دانستم:
۱.هیچ مردی لیاقت آن که تو به خاطرش نجابتت را از دست بدهی ندارد.
۲.هیچ مردی لیاقت آن که تو به خاطرش نجابتت را حفظ کنی ندارد.
منبع : http://anidalton.blogfa.com/post-618.aspx
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 4:44 |
لینک
|
یکشنبه 1388/07/05
خوشا بحال مسافرکش های خط آزادی که بی ترس زندان آزادی آزادی را فریاد می زنند!
منبع : یادم نیست!
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 15:44 |
لینک
|
دوشنبه 1388/06/30
من، گالیلئو گالیله، فرزند وینچنزو گالیله اهل فلورانس، در سن هفتاد سالگی، در حضور دادگاه عادل، در برابر شما زانو زده و دربرابر کتاب مقدس که در برابر من است سوگند یاد میکنم که همواره به جمله جمله این کتاباعتقاد داشته و به لطف خداوند متعال در آینده نیز اعتقاد خواهم داشت.
اعلام میکنم که نظر من در مورد اینکه خورشید ثابت است و زمین به دور آنمیچرخد، یک تفکر باطل، نادرست و گمراه کننده بود که نمیبایست در هیچ جا،تدریس شود، مورد بحث قرار گرفته یا مورد استناد قرار گیرد. واقعیت مشخص وروشن این است که زمین مسطح و ثابت است و همانگونه که هر کسی میداند و هرروز میبیند، این خورشید و تمام ستارگان هستند که به دور زمین میچرخند
میخواهم در برابر شما اعلام کنم که نور حقیقت در دل من راه یافته و به خوبی درک کردم که آنچه گفته بودم اشتباه بوده و از کرده خود پشیمانم و هر محکومیت و جزایی که برای من تعیین شود با خوشحالی پذیرا خواهم شد وامیدوارم به سزای خود در گمراهی بخش زیادی از جامعه برسم. در صورتی که از هر یک از موارد فوق تخطی کرده و به تفکر نادرست خویش بازگردم، مسئولیت و تبعات این خطای نابخشودنی را به طور کامل میپذیرم.
من برای اینکه از صحت و دقت اعترافات خود مطمئن باشم همه چیز را از قبل روی این برگه نوشته و برای شما خواندم و اعلام میکنم که این برگه، رسم الخط خود من و ذهنیات و اعتقادات شخصی من بوده و بدون هرگونه تأثیری از بیرون، نگاشته شده است.
منبع : حرفهای خودمونی ( بازهم بلاگفا اجازه درج لینک رو نداد )
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 16:36 |
لینک
|
دوشنبه 1388/06/23
در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد: «فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»
ماكس جواب مي دهد: «چرا از كشيش نمي پرسي؟»
جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.»
كشيش پاسخ مي دهد: «نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»
جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.
ماكس مي گويد: «تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.»
ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم مي توانم دعا كنم ؟»
كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد: «مطمئناًً، پسرم. مطمئناً.»
منبع : ایمیل دوستم مرتضی قائمی از همکاران سیستم تبریز
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 11:31 |
لینک
|
شنبه 1388/06/21
نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگي ام را يکي از اجدادم! ديگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد.
دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 11:26 |
لینک
|
شنبه 1388/06/21
مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده.
مساعدت را ( براي كمك كردن ) دست در دُم خر زده، قُوَت كرد( زور زد). دُم
از جاي كنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست كه « تاوان بده»!.
مرد به قصد فرار به كوچهاي دويد، بن بست يافت. خود را به خانهاي
درافگند. زني آنجا كنار حوض خانه چيزي ميشست و بار حمل داشت (حامله
بود). از آن هياهو و آواز در بترسيد، بار بگذاشت (سقط كرد). خانه خدا
)صاحبِ خانه) نيز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گريزان بر بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچهاي فروجست كه
در آن طبيبي خانه داشت. مگر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايۀ
ديوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد، چنان كه بيمار در جاي
بمُرد. «پدر مُرده» نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست!.
مَرد، همچنان گريزان، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و
بر زمينش افگند. پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد. او نيز نالان و
خونريزان به جمع متعاقبان پيوست!.
مرد گريزان، به ستوه از اين همه، خود را به خانۀ قاضي افگند كه «دخيلم»
)پناهم ده)؛ مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود. چون رازش
فاش ديد، چارۀ رسوايي را در جانبداري از او يافت: و چون از حال و حكايت
او آگاه شد، مدعيان را به درون خواند.
نخست از يهودي پرسيد. گفت: اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است. قصاص
طلب ميكنم. قاضي گفت : دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست. بايد آن چشم
ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند! و چون يهودي سود
خود را در انصراف از شكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد!.
جوانِ پدر مرده را پيش خواند. گفت: اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من
افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمدهام. قاضي گفت: پدرت بيمار
بوده است، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است. حكم عادلانه اين
است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي، چنان كه يك
نيمهء جانش را بستاني!. و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود، به
تأديۀ سي دينار جريمۀ شكايت بيمورد محكوم كرد!.
چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود، گفت : قصاص
شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد. حالي ميتوان آن
زن را به حلال در فراش (عقد ازدواج) اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را
جبران كند. طلاق را آماده باش!. مردك فغان برآورد و با قاضي جدال ميكرد،
كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد. قاضي آواز داد :هي! بهايست
كه اكنون نوبت توست!. صاحب خر همچنان كه ميدوید فرياد كرد: مرا شكايتي
نيست. محكم كاري را، به آوردن مرداني ميروم كه شهادت دهند خر مرا از کرهگي
دُم نبوده است .
منبع : http://mogavem.wordpress.com/
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 9:49 |
لینک
|
سه شنبه 1388/06/17
استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد.
- حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
- پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید. اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
منبع : http://grayidea.wordpress.com/2009/09/06/glass/
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 13:7 |
لینک
|
دوشنبه 1388/06/16
اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!
یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.
منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 8:49 |
لینک
|
یکشنبه 1388/06/15
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت: لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباسشویی بهتری بخرد.
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد، زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.."
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم!
زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردن است..
منبع : genesis_fk@yahoo.com از گروه همترانه
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 12:5 |
لینک
|
یکشنبه 1388/06/15
"برتولد برشت"
دختر كوچولوي صاحبخانه از اقاي "كي " پرسيد:
اگر كوسه ها ادم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟
اقاي كي گفت:البته !اگر كوسه ها ادم بود ند
توي دريا براي ماهيهاجعبه هاي محكمي ميساختند
همه جور خوراكي توي ان ميگذاشتند
مواظب بود ند كه هميشه پر اب باشد
هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند
براي انكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد
گاهگاه مهماني هاي بزگ بر پا ميكردند
چون كه
گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است
براي ماهي ها مدرسه ميساختند
وبه انها ياد ميدادند
كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلي ماهيها اخلاق بود
به انها مي قبولاند ند
كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است
كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقد يم يك كوسه كند
به ماهي كوچولو ياد ميداد ند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
وچه جوري خود را براي يك اينده زيبا مهيا كنند
اينده يي كه فقط از راه اطاعت به دست مياييد
اگر كوسه ها ادم بودند
در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت
از دندان كوسه تصاوير زيبا ورنگارنگي مي كشيدند
ته دريا نمايشنامه ييروي صحنه مياوردند كه در ان ماهي كوچولو هاي قهرمان
شاد وشنگول به دهان كوسه ها شير جه ميرفتند
همراه نمايش اهنگهاي محسور كننده يي هم مينواختند كه بي اختيار
ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند
در انجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت
كه به ماهيها مي ا موخت
"زندگي واقعي در شكم كوسه ها اغاز ميشود"
منبع : گروه همترانه
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 10:30 |
لینک
|
چهارشنبه 1388/06/04
1- با"احمق" بحث نکنم وبگذارم دردنیای احمقانه ی خویش خوشبخت زندگی کند.
2- با"وقیح" جدل نکنم چون چیزی برای ازدست دادن ندارد وروحم راتباه میسازد.
3- از"حسود" دوری کنم چون حتی اگردنیاراهم به او تقدیم کنم بازهم ازمن بیزارخواهدبود.
4- "تنهایی" را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم...
منبع : http://azady2009.persianblog.ir/post/49/
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 17:0 |
لینک
|
شنبه 1388/03/02
پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد: «خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟»
زن پاسخ داد: «كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد.»
پسرك گفت: «خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: «خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.» مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند.»
منبع : گروه روزنه
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 12:43 |
لینک
|
شنبه 1388/03/02
روزی پسر بچه ای نزد شیوانا عارف بزرگ آمد و گفت : ” مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد. خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بیگناهم را نجات دهید .” شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را در آغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد. شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد. شیوانا تبسمی کرد و گفت : ” اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست.
چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد !” زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود به سمت پله سنگی معبد دوید.اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود. می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید
منبع : rajaby@live.com از خوانندگان گروه مبين شماره 1089
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 11:58 |
لینک
|
شنبه 1388/02/19
“آدمها مثل کتابها هستند”
بعضی از آدم ها جلد زركوب دارند. بعضی جلد ضخیم و بعضی جلد نازك.
بعضی از آدم ها با كاغذ كاهی چاپ میشوند و بعضی با كاغذ خارجی.
بعضی از آدم ها ترجمه شدهاند.
بعضی از آدم ها تجدید چاپ میشوند و بعضی از آدمها فتوكپی آدمهای دیگرند.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 12:5 |
لینک
|
چهارشنبه 1388/02/16
چاک از يک مزرعهدار در تکزاس يک الاغ خريد به قيمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعهدار الاغ را روز بعد تحويل بدهد. اما روز بعد مزرعهدار سراغ چاک آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدي برات دارم. الاغه مرد.»
چاک جواب داد: «ايرادي نداره. همون پولم رو پس بده.»
مزرعهدار گفت: «نميشه. آخه همه پول رو خرج کردم.»
چاک گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»
مزرعهدار گفت: «ميخواي باهاش چي کار کني؟»
چاک گفت: «ميخوام باهاش قرعهکشي برگزار کنم.»
مزرعهدار گفت: «نميشه که يه الاغ مرده رو به قرعهکشي گذاشت!»
چاک گفت: «معلومه که ميتونم. حالا ببين. فقط به کسي نميگم که الاغ مرده است.»
يک ماه بعد مزرعهدار چاک رو ديد و پرسيد: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»
چاک گفت: «به قرعهکشي گذاشتمش. ۵۰۰ تا بليت ۲ دلاري فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم.»
مزرعهدار پرسيد: «هيچ کس هم شکايتي نکرد؟»
چاک گفت: «فقط هموني که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»
منبع : mahdianmohammadjaffar@yahoo.ca گروه همترانه
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 16:47 |
لینک
|
پنجشنبه 1388/02/10
در مجلس عيش حکومتى، وقتى چرچيل حسابى مست کرده بود؛ يکى ار حضار، که خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ايش (فضولى براى سوژه تراشى) پيش او رفت که حالا ديگه حسابى پاتيل پاتيل شده بود، و در حالى که چرچيل سرش رو پايين انداخته بود و در عالم مستى چيزهاى نامفهومى زير لب زمزمه مىکرد و مىخنديد؛ گفت: آقاى چرچيل! (چرچيل سرش را بلند نکرد). بلندتر تکرار کرد: آقـاى چرچيل (خبرى از توجه چرچيل نبود)
(در شرايطى که صداش توجه دور و برىها رو جلب کرده بود، براى اينکه بيشتر ضايع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد) شما مست هستيد، شما خيلى مست هستيد، شما بى اندازه مست هستيد، شما به طور وحشتناکى مست هستيد!
چرچيل سرش رو بلند کرد در حاليکه چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و کشـــدار حرف مىزد) به چشمهاى خبرنگار خيره شد و گفت:
خانم …. (براى حفظ شئونات بخوانيد محترم!) شما زشت هستيد، شما خيلى زشت هستيد، شما بى اندازه زشت هستيد، شما به طور وحشتناکى زشت هستيد! مستى من تا فردا صبح مىپره، مىخوام ببينم تو چه غلطى مىکنى ..!
منبع : hoseinbadpa@yahoo.com خوانندگان مبین شماره ۱۰۸۰
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 12:55 |
لینک
|
سه شنبه 1387/12/13
لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره میشود، میتواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره میشود، شکست دهد. "نارسیس"
هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می شود ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم. "هلن کلر"
همیشه بهترین راه را برای پیمودن می بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم " پائولو کوئلیو"
منبع : ایمیل دوستم : غلامرضا امیری
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 11:59 |
لینک
|
پنجشنبه 1387/12/01
عيب كار اينجاست كه من "آنچه هستم " را با " آنچه بايد باشم" ،
اشتباه مي كنم ، خيال ميكنم آنچه بايد باشم ، هستم ، در حاليكه آنچه هستم نبايد باشم
به خاطر داشته باشيم كه :
عمر كوتاه است رسيدن به خواسته هايمان را طولاني نكنيم،
راه ما هموار است آن را پيچيده نكنيم.
نگهداشتن دوستان خوب گرانبها است به سادگي از دست ندهيم.
سخن گفتن سهل است گوش كردن را تمرين كنيم.
طبيعت پر از لطف است نامهرباني نكنيم.
زندگي آسان است آن را مشكل نكنيم.
دنيا پر از زيبائي است چشمانمان را به سادگي نبنديم.
ذهن ما پر از جواب است سوالاتمان را بپرسيم.
رسيدن به آرزوها آسان است راه سخت تر را نرويم.
منبع :سرکار خانم مريم رمضاني- سایت داخلی همکاران سیستم
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 19:34 |
لینک
|
شنبه 1387/11/05
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد. چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بههمراه میبرد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکمتر کشید و کودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلونزن بود، بههمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویلونزن مینواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلونزن شد. وقتیکه ویلونزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمیدانست که این ویلونزن همان (جاشوا بل) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازندهی یکی از پیچیدهترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیطهایش پیشفروش شده بود، و قیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است، نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویتهای مردم بود.
منبع : سارا شاهميري سایت داخلی همکاران سیستم
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 12:30 |
لینک
|
یکشنبه 1387/10/22
روزي مردي رو به دربار خان زند مي آورد و با ناله و فرياد مي خواهد كه كريمخان
را فورا ملاقات كند. سربازان مانع ورودش مي شوند.. خان زند در حال كشيدن قليان
ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به
خان خان بزرگوار زند دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند.مرد به حضور خان مي
رسد. خان از وي مي پرسد كه چه شده مرد كه چنين ناله و فرياد مي كني؟ مرد با
درشتي مي گويد همه امولم را دزد برده و الان هيچ در بساط ندارم. خان مي پرسد
وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟ مرد مي گويد من خوابيده بودم. خان مي
گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟
مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد كه فقط مردي آزاده عادل و دمكرات چون كريمخان
تحمل و توان شنيدنش را دارد. مرد مي گويد من خوابيده بودم چون فكر مي كردم تو
بيداري!
خان بزرگوار زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران
كنند. و در آخر مي گويد اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم
منبع : ایمیل دوستم حامد علیپور
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 9:46 |
لینک
|
شنبه 1387/09/30
هر قدیسی گذشته ای دارد و هر گناهکاری آینده ای.
منبع : http://eterafatemalake.blogfa.com/post-9.aspx
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 11:19 |
لینک
|
دوشنبه 1387/09/25
در روز اول سال تحصیلی، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبتهاى اوليه، مطابق معمول به دانشآموزان گفت که همه آنها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ میگفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانشآموز همين کلاس بود. هميشه لباسهاى کثيف به تن داشت، با بچههاى ديگر نميجوشيد و به درسش هم نميرسيد. او واقعاً دانشآموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 9:21 |
لینک
|
پنجشنبه 1387/09/07
زني جوان نزد شيوانا آمد و گفت كه بعد از ازدواج مجبور به زندگي مشترك با خانواده شوهرش شده است و آنها بيش از حد در زندگي او و همسرش دخالت مي كنند. شيوانا پرسيد: آيا تا به حال به سراغ صندوقچه شخصي كه تو از خانه پدري آورده اي رفته اند؟ زن جوان با تعجب گفت: البته كه نه! همه حتي همسرم مي دانند كه آن صندوقچه متعلق به شخص من است و هر كسي كه به آن نزديك شود با بدترين واكنش ممكن از سوي من رو به رو مي شود. هيچ يك از اعضاي خانواده همسرم حتي جرات لمس اين صندوقچه را هم ندارند!
شيوانا تبسمي كرد و گفت: خوب! اين تقصير خودت است كه مرز تعريفي خودت را فقط به ديوارهاي صندوقچه ات محدود كرده اي! تو اگر اين مرز را تا ديوارهاي اتاق شخصي ات گسترش دهي ديگر هيچ كس جرات نزديك شدن به اتاقت را نخواهد داشت. شايد دليل اين كه ديگران خود را در ورود و دخالت به حريم تو محق مي دانند اين باشد كه تو مرزهاي حريم خود را مشخص و واضح برايشان تعريف نكرده اي
منبع : گروه روزنه
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 9:49 |
لینک
|
پنجشنبه 1387/09/07
يكي از مريدان شيوانا مرد تاجري بود كه ورشكست شده بود. روزي براي تصميم گيري در مورد يك موضوع تجاري، نياز به مشاور بود. شيوانا از شاگردان خواست تا مرد تاجر را نزد او آورند. يكي از شاگردان به اعتراض گفت: اما او يك تاجر ورشكسته است و نمي توان به مشورتش اعتماد كرد. شيوانا پاسخ داد: شكست يك اتفاق است. يك شخص نيست! كسي كه شكست خورده در مقايسه با كسي كه چنين تجربه اي نداشته است، هزاران قدم جلوتر است. او روي ديگر موفقيت را به وضوح لمس كرده است و تارهاي متصل به شكست را مي شناسد. او بهتر از هر كس ديگري مي تواند سياهچاله هاي منجر به شكست را به ما نشان بدهد. وقتي كسي موفق مي شود بدانيد كه چيزي ياد نگرفته است!
اما وقتي كسي شكست مي خورد آگاه باشيد كه هزاران چيز ياد گرفته كه اگر شجاعت خود را از دست نداده باشد مي تواند به ديگران منتقل كند. وقتي كسي شكست مي خورد هرگز نگوئيد او تا ابد شكست خورده است! بلكه بگوئيد او هنوز موفق نشده است!
منبع : گروه روزنه
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 9:47 |
لینک
|
سه شنبه 1387/08/28
روزي دو مرد عازم ماهيگيري شدند، يكي از آنها، ماهيگيري بسيار كاركشته و متبحر بود و ديگري سررشته اي از اين كار نداشت. هر بار كه ماهيگير كاركشته ماهي بزرگي را صيد مي كرد، بلافاصله آن را در يك ظرف پر از يخ مي انداخت تا تر و تازه بماند و فاسد نشود. اما هر بار كه ماهيگير بي تجربه يك ماهي بزرگ صيد مي كرد، دوباره آن را به آب مي انداخت.
ماهيگير متبحر تا هنگام شب شاهد اين ماجرا بود، از اين كه مي ديد دوستش تمام مدت وقتش را تلف مي كند سرانجام كاسه صبرش لبريز شد و پرسيد: چرا هر چي ماهي بزرگ صيد مي كني دوباره توي آب مي اندازي؟
ماهيگير بي تجربه جواب داد: خوب معلومه، براي اينكه من فقط يه تابه كوچك دارم!
گاهي اوقات، ما نيز مثل اين ماهيگير نقشه هاي بزرگ، روياهاي بزرگ، مشاغل بزرگ و فرصت هاي بزرگي را كه خداوند در اختيارمان قرار مي دهد باز پس مي دهيم. زيرا ايمانمان بسيار كم است. ما آن ماهيگير را به تمسخر مي گيريم، زيرا او نمي داند تنها چيزي كه احتياج دارد تهيه يك تابه بزرگ تر است. با اين همه، آيا مي دانيد خودمان تا چه اندازه آمادگي داريم كه ايمانمان را گسترده كنيم؟ فراموش نكنيد كه:
خداوند هرگز نعمتي به شما نمي بخشد كه نتوانيد از عهده اداره آن برآييد.
منبع : گروه روزنه نویسنده: پریسا بهرامی
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 16:38 |
لینک
|
سه شنبه 1387/08/28
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!
منبع : گروه همترانه
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 15:22 |
لینک
|
جمعه 1387/08/24
آلبرت انیشتین :
مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ، زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو ناامید میشوند .
ناپلئون بناپارت :
هنگامی که دشمنت در حال اشتباه کردن است ، در کارش وقفه نینداز .
آلبرت انیشتین :
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی!
اسکار وایلد :
همیشه دشمنانت را ببخش ، هیچ چیز بیش از این آنها را ناراحت نمیکند .
آلبرت انیشتین :
دستهایت را برای یک دقیقه بر روی بخاری بگذار ، این یک دقیقه برای تو مانند یک ساعت میگذرد . با یک دختر خوشگل یک ساعت همنشین باش ، این یک ساعت برای تو به سرعت یک دقیقه میگذرد و این همان قانون نسبیت است !
ناپلئون بناپارت :
مذهب چيزي است كه مانع كشته شدن پولدار بدست فقير ميشود .
مارک تواین :
بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی ، تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که واقعاً احمقی !
آلبرت انیشتین :
تفاوت بین نابغه و کودن بودن در این است که نابغه بودن محدودیت های خودش را دارد .
بيلي كريستال :
زنان براي سكس به دليل نياز دارند ، مردان فقط به جا !
وودی آلن :
زندگی عشقی من واقعاً وحشتناکه ، آخرین باری که درون یک زن بودم زمانی بود که برای بازدید داخل مجسمه آزادی شدم !!!
آلبرت انیشتین :
دو چیز را پایانی نیست : یکی جهان هستی و دیگری حماقت انسان . البته در مورد اولی مطمئن نیستم !
جاني كارسون :
مردي را ميشناختم كه سيگار كشيدن ، مشروب خوردن و سكس را ترك كرد و از آن به بعد تا قبل از خودكشي زندگي سالمي داشت .
ژوزف استالين :
مرگ يك نفر تراژديه ، مرگ يك ميليون نفر آمار !
ماهاتما گاندي :
آنچنان زندگي كن گويي كه فردا خواهي مرد ، آنچنان بياموز گويي كه تا ابد زنده خواهي ماند .
البرت هوبارد :
زندگي رو زياد جدي نگير ، چون هرگز از اون زنده بيرون نميري .
آلبرت انیشتین :
انسانهای باهوش مسائل را حل میکنند ، نوابغ آنها را اثبات میکنند .
ژان كوكتو :
ما بايد به شانس ايمان بياوريم ، تا كي ميتوانيم موفقيت كساني را كه دوستشان نداريم تفسير كنيم .
آيزاك آسيموف :
زندگي لذتبخش است و مرگ آرامش بخش ،اين ميان انتقال رنج آور است .
ناپلئون :
اگر با دشمني زياد بجنگي ، بعد از مدتي تمام استراتژي هاي تو را فرا ميگيرد .
وينستون چرچيل :
پيروزي يعني توانايي رفتن از يك شكست به شكست ديگر بدون از دست دادن اشتياق .
منبع : p_e_67@yahoo.com از گروه مبین شماره ۱۰۲۸
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 13:8 |
لینک
|
دوشنبه 1387/08/13
روزي از يك تعميركار معروف براي تعمير ديگ بخار فرسوده يك كشتي دعوت كردند. او چند سوال از مسوول كشتي پرسيد، نگاهي به لوله هاي زنگ زده انداخت و به صداي سوت مانندي كه از دستگاه بر مي خاست، خوب گوش داد. سپس چكشي به دست گرفت و چند ضربه كوتاه به قسمت هايي از آن زد. دستگاه شروع به كار كرد. تعميركار آسوده از اين موضوع، محل را ترك كرد.
او صورت حسابي به مبلغ يك هزار دلار براي صاحب كشتي فرستاد. صاحب كشتي بسيار عصباني شد و براي تعميركار پيغام فرستاد كه تو فقط 15 دقيقه اين جا بودي. بهتر است شرح خدمات انجام شده را براي من بفرستي.
اين بود آن چه تعميركار براي صاحب كشتي فرستاد:
بابت چكش كاري قسمت مربوطه: 50 سنت
بابت تشخيص درست و دقيق: 50/999 دلار
جمع: 1000 دلار
منبع : گروه روزنه
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 10:9 |
لینک
|
سه شنبه 1387/08/07
استاد رياضي در انتهاي كلاس يك مساله را بر روي تخته سياه نوشت و به دانشجويان گفت:
"اين مساله رياضي به مدت چند دهه، لاينحل باقي مانده است و كسي نتوانسته به جواب آن دست پيدا كند. اگر شخصي چنين مسالهاي را به شما ارائه داد و خواست تا آن را حل كنيد، احتمالا" قصد مزاح داشته و خواسته تا شما را اذيت كند. چون رسيدن به جواب اين مساله، غير ممكن است."
يكي از دانشجويان به خواب رفته بود و اين صحبتها را نشنيد. وقتي از خواب بيدار شد همه رفته بودند. ناگهان چشمش به صورت مساله بر روي تخته سياه افتاد. ولي چون صحبتهاي استاد را نشنيده بود تصور كرد كه بايستي آن را حل نمايد. لذا صورت مساله را يادداشت و در منزل تا صبح براي حل آن تلاش نمود و سرانجام جواب مساله را پيدا كرد.
آن دانشجو در اولين جلسه درس رياضي جواب مساله را به استاد نشان داد. استاد با حيرت به راه حل نگاه ميكرد و براي آزمايش صحت آن خودش هم چند بار مساله را حل كرد و متوجه شد كه راه حل آن دانشجو درست است. لذا روش كار را از دانشجوي خوش خواب پرسيد و او نيز ماجرا را توضيح داد. وقتي كه صحبتهاي او را شنيد، به ساير دانشجويان گفت:
" اين دانشجو، چون به خواب رفته بود و نميدانست كه چنين مسالهاي سالها بدون جواب و لاينحل است لذا توانست جواب مساله را پيدا كند. اگر بيدار مانده بود و صحبتهاي من را ميشنيد هيچ گاه به جواب دست نمي يافت.
پس: تمام امور (( غير ممكن )) در فكر ما غير ممكن و نشدني هستند و هيچ چيزي محال نيست.
منبع : سایت داخلی همکاران سیستم
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 9:10 |
لینک
|
دوشنبه 1387/08/06
جرات پدران ما در زدن سبیل بیش از جرات پسران امروز در برداشتن ابرو بوده است!
منبع : به نقل مضمون از فیس بوک یکی از دوستان که آدرسش را حفظ نیستم
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 11:25 |
لینک
|
شنبه 1387/07/13
خداوند به فرشتگان عقل داد، بدون شهوت.حيوانات را شهوت داد، بدون عقل و انسان را شهوت داد با عقل ؛ هر انساني که عقلش به شهوتش غلبه کند از فرشتگان بهتر است و هر انساني که شهوتش بر عقلش غلبه کند بدتر از حيوان است
بدست آور آنچه را نمی توانی فراموش کنی و فراموش کن آنچه را نمیتوانی بدست آوری
تنها فرق بين موفقيت و شکست، نوع نگاه است
اگر درصحنه زندگي به ناگاه يکي از سيم هاي سازت پاره شد آهنگ زندگي را آن چنان ادامه بده که هيچ کس نداند بر تو چه گذشته است
آدمي اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودي موفق ميگردد ولي او مي خواهد خوشبخت تر از ديگران باشد و اين مشکل است زيرا او ديگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور ميکند.
(مونتسکيو)
منبع : گروه مبین ۱۰۱۴
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 14:59 |
لینک
|
شنبه 1387/07/06
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است
(ناشناس)
-
ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم، کمی با کفش های او راه بروم
(دکتر علی شریعتی)
منبع : گروه همترانه
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 13:25 |
لینک
|
پنجشنبه 1387/04/27
به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز.
منبع : http://ljk.blogfa.com/post-27.aspx
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 10:7 |
لینک
|
یکشنبه 1387/04/09
روزی پدری همراه پسرش از جنگلی عبور ميکردند ، پدر متوجه روباهی شد که کودکش را به دندان گرفته بود
به فرزندش گفت : پسرم آن دو روباه حيوان هستند ، فرقشان با ما اين است که ، ما قدرت تفکر و اختيار داريم و اونا نفهمند ...
پس کودکم ، خدای را شکر کن که حيوان نيستی ...
روباه کودکش را از دهانش بيرون گذاشت و به کودکش گفت : نگاه کن کودکم ، اون دو موجود انسان هستند، همان هايی که خدا ستمکار ناميدشان ...
کودکم فراموش نکن که خدا روزی تصميم داشت که به ما قدرت تفکر و اختيار بدهد و ما حيوانها آنقدر التماس کرديم تا خدا مارا از اين امتحان بزرگ معذور بدارد
آن وقت اين انسان نادان ، بدون هيچ تاملی اين تحفه را از دست خدا بلعيد ،
خدا رو شکر کن کودکم که انسان نيستی .....
منبع : http://me-sa.blogfa.com/post-68.aspx
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 17:6 |
لینک
|
پنجشنبه 1387/03/30
1-با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.
2- با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .
3- از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .
4-تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم.
منبع :servanaz209@yahoo.com از گروه همترانه
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 10:48 |
لینک
|
یکشنبه 1387/03/19
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .
مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند.
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.
"براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.
اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!
منبع : shanaz_am@yahoo.com از گروه مبین شماره ۹۴۶
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 14:38 |
لینک
|
یکشنبه 1387/03/19
روزي به مترسكي گفتم :
- تو بايد از ايستادن در اين مزرعه خاموش خسته شده باشي!
و او گفت :
- در ترساندن لذتي عميق و به ياد ماندني است كه هرگز از آن خسته نمي شوم.
پس از كمي تامل گفتم :
- شايد ، اما من لذت آنرا نفهميده ام.
او گفت :
- فقط كساني آنرا مي فهمند كه با حصير و كاه پر شده باشند.
در حالي كه نمي دانستم مرا مي ستايد يا تحقير مي كند او را ترك كردم.
از زماني كه مترسك ، حقيقتي فيلسوفانه را بيان كرد ، يك سال گذشت ،هنگامي كه دوباره از كنارش عبور مي كردم ، دو كلاغ را ديدم كه زير كلاهش لانه مي ساختند.
منبع : bahar_dorna@yahoo.com گروه همترانه
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 12:50 |
لینک
|
پنجشنبه 1387/03/09
دهقان فداکارپيرشده،چوپان دروغگو عزيزشده، شنگول و منگول گرگ شدن، کوکب حوصلهء مهمون رو نداره، کبرا تصميم گرفته دماغشو عمل کنه، روبا و کلاغ دستشون توي يک کاسه است،حسنک گوسفنداشو ول کرده وتوي يک شرکت آبدارچي شده،آرش کمانگيرمعتاد شده، شيرين،خسرو و فرهادو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسکي، رستم و اسفندياراسباشونو فروختن و باموتور ميرن کيف قاپي!راستي سر ما ايرانيها چه آمده
منبع : کامنت یکی از دوستان عزیز در چند پست قبل تر و پیامک یک دوست دیگر !
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 12:10 |
لینک
|
پنجشنبه 1387/02/26
سوال : دو قطره آب اگر کنار هم قرار بگیرند چه می کنند؟
آن ها تصویر قطره دیگر را در خود دیده و به هم می پیوندند و یک قطره بزرگ تر تشکیل می دهند.
سوال : اگر چند سنگ به هم نزدیک شوند چه می شود؟
آن ها هیچ گاه با هم یکی نمی شوند.
شاید تصویر سنگ دیگر را تا حدودی در خود ببینید!
هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم فهم دیگران برایمان مشکل تر و در نتجیه احتمال بزرگ تر شدمان نیز کاهش می یابد.
مهارت هایی که ما در جهت آرامش، بزرگوارتر و اجتماعی تر شدن کمک خواهد کرد را به یادمان داشته باشیم:
نرمی بخشش مدارا پشتکار
حال چه چیزی سخت تر و مقام تر است. آب یا سنگ؟
سوال : اگر سنگی از کوه سرازیر شود و به مانعی برخورد کند چه می کند؟
اگر مانع کوچک باشد از روی آن عبور می کند.
اگر متوسط باشد آن را درهم می شکند.
اگر بزرگ تر باشد پشت آن می ایستد تا تقدیر بعدی چه باشد.
سوال : اما آب چه می کند؟
ابتدا سعی می کند مانع را با خود همراه کند.
اگر نتوانست آن گاه بدون دردسربه دنبال فرار از کوچک ترین روزنه می گردد.
و اگر نتوانست صبر می کند تا به اندازه کافی قوی شود آن گاه یا از روی مانع عبور می کند و یا مانع را درهم می شکند.
آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ به مراتب سخت تر و در رسیدن به هدف خود لجوج تر و مصمم تر است.
سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد ولی آب راه خود را به سمت دریا می یابد.
در زندگی باید معنای واقعی سرسختی و استواری و مصمم بودن را در دل نرمی و گذشت جست و جو کرد.
گاهی لازم است کوتاه بیاییم و گاهی نگاهمان را به سمت دیگری بدوزیم.
صبور باید بود و مصصم.
منبع : http://azhameja4u.blogfa.com/post-633.aspx
به نقل از http://managersclub.persianblog.ir/post/308
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 9:29 |
لینک
|
دوشنبه 1387/02/09
وقتی بزرگ می شی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی .
وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت شور بزنه برای جوجه قمری هایی که مادرشون بر نگشته .
فکر می کنی آبروت می ره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند .
وقتی بزرگ می شی ، دیگه نمی ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونۀ خورشید رو از نزدیک ببینی .
دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته ، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی .
وقتی بزرگ می شی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرا نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرا ستاره ها چی بازی می کنند .
اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازیه قدیم تو - انقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی .
وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختا شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی .
اون روز دیگه خیلی دیر شده ......
فردای اون روز تو رو به خاک میدند و می گند : " خیلی بزرگ شده بود . "
منبع : گروه همترانه
leila_d_lili@yahoo.com
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 9:7 |
لینک
|
چهارشنبه 1387/02/04
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:
"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها بر بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُرکنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.
خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می
خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"
منبع : یکی از خوانندگان مبین به آدرس ایمیل
armanshafie@yahoo.com
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 18:29 |
لینک
|
پنجشنبه 1387/01/29
مردی هر روز در بازار گدايی میکرد و مردم هم حماقت او را دست میانداختند. دو سکه به او نشان میدادند که يکی از طلا بود و يکی از نقره. اما مرد گدا هميشه سکه نقره را انتخاب میکرد.
اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد میآمدند و دو سکه به او نشان میدادند و مرد گدا هميشه سکه نقره را انتخاب میکرد.
تا اينکه مرد مهربانی از راه رسيد و از اينکه مرد گدا را آنطور دست میانداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اينطوری هم پول بيشتری گيرت میآيد و هم ديگر دستت نمیاندازند.
مرد پاسخ داد: حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند که من از آنها احمقترم. شما نمیدانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول گير آوردهام.
پ.ن. اگر کاری که میکنی٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند
منبع : http://blog.360.yahoo.com/blog-RYcwKI8iRLECxXTN2Rdt0uQ-?cq=1&p=289
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 10:43 |
لینک
|