در راه ارادهی خودش قاطع شد
قانون اساسی دلم گفت ببوس
شورای نگهبان لبت مانع شد
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت: اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت: اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي. نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم.
قدري پايين تر آمد.
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنها را خودم نگهداري مي كنم. در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟ ما از هول خودمان يك غلطي كرديم، غلط زيادي كه جريمه ندارد.
* کوچه / احمد شاملو *
بدون تردید برایتان جالب خواهد بود که بدانید :
آیا میدانستید که اصل و نسب برخی از واژهها و عبارات مصطلح در زبان فارسی در واژهها عبارتی از یک زبان بیگانه قرار دارد و شکل دگرگون شدة آن وارد زبان عامة ما شده است؟ به نمونههای زیر توجه کنید: زِ پرتی: واژة روسی Zeperti به معنی زندانی است و استفاده از آن یادگار زمان قزاقهای روسی در ایران است در آن دوران هرگاه سربازی به زندان میافتاد دیگران میگفتند یارو زپرتی شد و این واژه کم کم این معنی را به خود گرفت که کار و بار کسی خراب شده و اوضاعش دیگر به هم ریخته است. هشلهف: مردم برای بیان این نظر که واگفت (تلفظ) برخی از واژهها یا عبارات از یک زبان بیگانه تا چه اندازه میتواند نازیبا و نچسب باشد، جملة انگلیسی (I shall haveبه معنی من خواهم داشت) را به مسخره هشلهف خواندهاند تا بگویند ببینید واگویی این عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون دیگر این واژة مسخره آمیز را برای هر واژة عبارت نچسب و نامفهوم دیگر نیز (چه فارسی و چه بیگانه) به کار میبرند. چُسان فُسان: از واژة روسی Cossani Fossani به معنی آرایش شده و شیک پوشیده گرفته شده است. شِر و وِر: از واژة فرانسوی Charivari به معنی همهمه، هیاهو و سرو صدا گرفته شده است. فاستونی: پارچه ای است که نخستین بار در شهر باستون Boston در امریکا بافته شده است و بوستونی میگفتهاند. اسکناس: از واژة روسی Assignatsia که خود از واژة فرانسوی Assignat به معنی برگة دارای ضمانت گرفته شده است. فکسنی: از واژة روسی Fkussni به معنی بامزه گرفته شده است و به کنایه و واژگونه به معنی بیخود و مزخرف به کار برده شده است. لگوری (دگوری هم میگویند): یادگار سربازخانههای ایران در دوران تصدی سوئدیها است که به زبان آلمانی (Lagerhure) به فاحشة کمبها یا فاحشة نظامی میگفتند. نخاله: یادگار سربازخانههای قزاقهای روسی در ایران است که به زبان روسی به آدم بی ادب و گستاخ میگفتند Nakhal و مردم از آن برای اشاره به چیز اسقاط و به درد نخور هم استفاده کردهاند. منبع : http://www.iranian.fi/index.php?newsid=1974 این مطلب قبلا در دل یک مطلب دیگر قبلا ذکر شده بود.
|
گر در طلب گوهر کاني کاني
ور زنده ببوي وصل جاني جاني
القصه حديث مطلق از من بشنو
هر چيز که در جستن آني آني
ابوسعیدابوالخیر
توی تهران دو كاج روئیدند
مردم البته از گرفتاری
كاجها را به كُل نمیدیدند
روزی از روزهای پاییزی
حكم تعریض آمد از بالا
راه افتاد شخص پیمانكار
شب كه بودند خلق در لالا!
یكی از كاجها به ایشان گفت:
لطف خود را به بنده شامل كن
چند تا سَرو آنطرف تر هست
ما دو را جون مادرت ول كن!
گفت با طعنه مجری پروژه
كاج بی ریشه از تو بیزارم
از منابعْ طبیعی استان
بنده شخصا مجوزم دارم
سرو چون این شنید گفت: این كاج
به سبیل باباش خندیدهست
بنده فامیل حاجیام، ضمنا
ریشه هایم پر از مونوكسید است!
مجری طرح دید اینطوری
كار تعریض جاده ممكن نیست
گشت عازم مهندس ناظر
تا ببیند كه عیب كار از چیست
شهریاران شبانه با سرعت
راه تكرار بر خطر بستند
سرو و كاج و چنار را یكجا
با لودِر تكه تكه بشكستند
منبع : مبین
من هلاک تو و خاک زیر پاتم، توپولف!
من
زمین خوردۀ اون جعبه سیاتم، توپولف!
کشتهی
تیپ زدن و قـدّ و بالاتم، توپولف!
مردهی ریپ
زدن و ناز و اداتم، توپولف!
قربـون اون
نوسانــات صداتم، توپولف!
یه کلوم ختم کلــوم
بنده فداتم، توپولف!
□
من هواپیما
ندیدم اینجوری ناز و ملــوس
میپری پر می زنی
روی هوا عین خروس!
بذار ایرباس واست عشوه
بیاد- دراز لوس-
بدگِلا چش ندارن ببیننت،
خوشگل روس!
قربون چشات برم، محــو نیگاتم ،
توپولف
یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم،
توپولف!
□
میبری ما رو نقـــاط
دیدنی وقت فرود
گاهی وقتا سر کـــــوه و گاهی
وقتا ته رود
می فرستن همه تا سه روز به روحمون
درود
می خونه مجری سیما واسمون شعر و سرود
چرا ماتم می گیرن، مبهوت و ماتم توپولف!
یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
□
وقتی عشقت میکشه گاهی با کلّه
می شینی
به جـــــای باند فرود، توی محلّه می
شینی
یا میری تــــو ده و رو سر گلّه میشینی
زودی مشهور میشی، رو جلد مجلّه میشینی
پیگیرعکســــــا و تیتر خبراتم توپولف!
یه
کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
□
می خوام از خدا که یک لحظه نشم از تو جدا
چونکه وقتی باهاتم هی می کنم یـــــاد خدا
بدون نذر و نیـــاز بــــــا تو پریدن ، ابدا!
می کنم بعد فرود تمــــوم نذرامـــــو ادا
واســه جنّت بلیتت گشتــــه براتم، توپولف!
یه کلـــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
□
تو که هی رفیقــــای ایرونیتو
یاد می کنی
کی میگه تــــو انبارای روسیه باد
می کنی؟
ما رو پیک نیک می بری، سقوط آزاد می
کنی
خدا شــــادت بکنه ، روحمونو شاد
میکنی
بری تا اون سر اون دونیا(!) باهاتم،
توپولف!
یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم،
توپولف!
منبع : herpak2003 از خوانندگان مبین
خشکیده بر دریچه خورشید چهارطاق
بر تارک سپید این روز پا به زای
دستان بسته ام را آزاد نمودم از زنجیرهای خواب
فریاد کشیدم: اینک چراغ معجزه مردم
تشخیص نیمه شب از فجر، در چشمهای کوردلیتان
سویی بجای مانده است آنقدر،تا از کیسه تان نرفته
تماشا کنید خوب، در آسمان شب،پرواز آفتاب را
با گوشهای ناشنوایی تان این طرفه بشنوید
در نیم پرده شب آواز آفتاب را
دیدیم گفتند خلق نیمی: پرواز روشنش را آری
نیمی به شادی از دل فریاد کشیدند:
با گوش جان شنیدیم آواز روشنش را
باری من با دهان حیرت گفتم:ای یاوه،یاوه،یاوه...
خلایق! مستید و منگ؟ یا به تظاهر تزویر می کنید؟
از شب هنوز مانده دو دانگی
ور طاعبید و پاک و مسلمان
نماز را از چاوشان نمانده بانگی
هر گاو گندچاله دهانی،آتشفشان روشن خشمی شد
این غول بین که روشنی آفتاب از ما دلیل می طلبد
طوفان خنده ها .....
خورشید را گذاشته می خواهد با اتکا به ساعت شماته دار خویش
بیچاره خلق را متقاعد کند که شب،از نیمه نیز بر نگذشته است
طوفان خنده ها .....
من درد در رگانم،حسرت در استخوانم،چیزی نظیر آتش،در جانم پیچید
سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد،تا قطره ای
به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم
از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوان خود ساغری زدم
آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب،تنهاترین حقیقتشان بود
احساس واقعیتشان بود
با نور و گرمی اش مفهوم بی ریای رفاقت بود
با تابناکی اش مفهوم بی فریب صداقت بود
ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند
که بی دریغ باشند در دردها و شادیهاشان
حتی با نان خشکشان
و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند
افسوس که آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود
وآنان به عدل شیفته بودند و اکنون
با آفتاب گونه ای آنان را اینگونه دل فریفته بودند
ای کاش می توانستم ،خون رگان خود را من
قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند
ای کاش می توانستم،یک لحظه می توانستم ای کاش
بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را
و گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست
وباورم کنند
ای کاش می توانستم.....
"شاملو"
عـهـد نابستـن از آن بـه كه ببنـدی و نپايـی
دوستـان عـيب كننـدم كه چـرا دل به تو دادم
بايـد اول به تو گفتـن كه چنين خوب چرايـی
ای كـه گفتـی مـرو انـدر پـی خـوبـان زمــانـه
مـا كجـاييـم در ايـن بحـر تفـكـر تـو كـجـايـی
آن نه خالسـت و زنخـدان و سر زلـف پريشان
كه دل اهل نظر برد كه سرّی است خدايـی
پـرده بــردار كـه بـيگـانه خـود ايـن روی نبينـد
تــو بزرگــی و در آيـيـنــه كــوچـك ننـمـايـی
حلقــه بر در نتــوانم زدن از دســــت رقيبــان
ايـن توانـم كـه بيـايـم بـه محلـت به گدايـی
عشق و درويشی و انگشت نمايی و ملامت
همـه سهل است تحمـل نكنـم بـار جدايـی
روز صحرا و سماعسـت و لب جوی و تماشـا
در همه شهر دلی نيست كه ديگر بـربـايـی
گفته بـودم چو بيـايـی غـم دل با تـو بـگـويـم
چه بگويم كه غـم از دل برود چون تو بيـايـی
شمع را بـايد از اين خانه به دربردن و كشتن
تا به همسايـه نگويـد كه تـو در خانه مـايـی
سعدی آن نيست كه هرگـز ز كمندت بگريزد
كه بدانست كه دربند تو خوشتر كه رهـايـی
منبع : سعدي!
يعني برو كه قسمت تو غربت است و بس هرگز خدا به روح تو همدم نمي دهد
از بس كه غصه هاي د لت سخت و كاري است حتي دگر خدا به تو غم هم نمي دهد
گلبرگ هاي تشنه ي مريم در انتظار اما خدا به دست تو شبنم نمي دهد
اين امتحان سخت ا لهي ست تا ابد هرگز خدا به زخم تو مرهم نمي دهد
منبع : شعر دوست عزیزم امیر عبدی پور
و مـاه را زِ بلندايش ، به روي خاك كشيـــدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالي زد
كه عشق ـ ماه بلند من ـ وراي دسـت رسيدن بود
گل شكفته ! خداحافظ ، اگرچه لحظــه ديـــدارت
شروع وسوسهاي در من ، به نام ديدن و چيدن بود
من و تو آن دو خطيـم آري ، موازيــان به ناچاري
كه هردو باورمان ز آغـاز ، به يكدگــر نرسيدن بود
اگــرچـــه هيچ گل مرده ، دوبــاره زنده نشد امّا
بهـــار در گــل شيپـوري ، مدام گرم دميدن بود
شراب خواستم و عمرم ، شرنگ ريخت به كام من
فريبكــار دغلپيشه ، بهانــه اش نشنيـــدن بود
چه سرنوشـت غمانگيزي ، كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفــس ميبافـت ولي به فكر پريدن بود
حسین منزوی
منبع : http://www.persian-language.org/Adabiat/Poem.asp?ID=238&P=2
سوگواري مكن اي مرد٬ خدا خواسته است
و پدر رفت٬ شكايت كند از دكتر ها
مادرم گفت كه برگرد خدا خواسته است
خواهرم گفت پدر جان٬ يرقان يعني چه
بدن ما كه شده زرد ٬خدا خوسته است
سيل نامرد رسيد و دهمان و يران شد
وکدخدا باز يقين كرد ٬خدا خواسته است
من شنيدم كه خطيبي سر منبر مي گفت
چهار ده سال عقب گرد ٬خدا خواسته است
الغرض اين كه از اشعار گروهي شعرا
ميتوان صرفه نظر كرد٬ خدا خواسته است
منبع : http://nahavandam.blogfa.com/post-161.aspx
اگر اين سطح پر از آدمهاست
پس چرا دل تنهاست ؟
من گمانم همه جا قطب جنوب است امسال
که کسي نيست و گر هست به يک دخمه يکرنگ سفيد
عاجز از عشق ... اميد...
استوا گرمترين نقطه سرد دل ماست
و دل بي کس ما
در مسيريست که پايانش نيست...
منبع : همکار عزیزم ، آقای سید محمد جعفری
شاعرش را هم نمی دانم اگر کسی می داند بگوید لطفا !
سعدی :
«سعدی به روزگاران،مهری نشسته بر دل/بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران»
شفیعی کدکنی :
«جانا به لحظه ای چند،مهری نشسته بر دل/بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران»
ادامه مطلب
ترانۀ «مرا ببوس» چنين بود.
دو نسل از جامعۀ ما، درد و حزن و اندوه، و شکست و مرگ خود را با ترانۀ «مرا ببوس»، و با صداي «حسن گلنراقي» گريستند.
ادامه مطلب
شعر « آزار » اثر سيمين بهبهاني:
يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
ادامه مطلب
که به عمری نتوان دست در آثارش برد
(( حسین منزوی ))
روزگاري داشت ناهموار و سخت
هم پسر، هم دخترش بيمار بود
هم بلاي فقر و هم تيمار بود
اين، دوا ميخواستي، آن يک پزشک
اين، غذايش آه بودي، آن سرشک
ادامه مطلب
بابا نان نداد... بابا نمیتونه که واسه بچه هاش نان بیاره... بابا از بچه هاش خجالت کشید...
امین از اکرم جدا شد... امین نامردی کرد زد زیر قولش... اکرم تنها شد...
کبری بالاخره تصمیمشو گرفت... تصمیم گرفت واسه اینکه دیگه گشنه نمونه بره پیش امیرای دبی... کبری رفت... کبری دیگه برنگشت...مامانش سکته کرد مرد
حسنک همه ی گاو و گوسفنداشو فروخت تا خرج دوا دکتر مامانشو جور کنه... حسنک دیگه گاو و گوسفندی نداره که براش ما ما و بع بع کنن... حالا حسنک مونده و یه مادر پیر و مریض...
کوکب خانم ماست و کره و پنیر نداشت که بذاره رو سفره... کوکب خانم خونه ایی نداره که هرروز اونو تمیزکنه...
آن مرد زیر باران نیامد... آن مرد خیلی وقته که معتاد شده و افتاده گوشه ی خونه...
چوپان دروغگو خیلی وقته که دیگه دروغ نمیگه اما هیشکی باور نمیکنه... اینجا کسی نمیگه که آدما میتونن خوب بشن که آدما میتونن عوض بشن... هیشکی نمیخواد قبول کنه که چوپان دروغگو دیگه دروغ نمیگه...
دهقان فداکار رفت جنگ... رفت که از مملکتش دفاع کنه...رفت که غیرتشو نشون بده رفت و دیگه برنگشت...
منبع : http://dream2007.blogfa.com/post-109.aspx به نقل از گروه مارشال
گرچه پايان راه نا پيداست ,
من دگر به پايان نينديشم ,که همين دوست داشتن زيباست ...!
فروغ فرخزاد
و به شوق نگهت شب همه شب بیدارم
ثانیه.روز.زمان.ساعت و من دلتنگم
دیگر از هرچه دروغ است و کلک بیزارم
خسته از هرچه که بی تو به سرانجام رسید
خسته از شعر و هر صحبت طوطی وارم
گرمی وحرم حضورت بدنم را سوزاند
نکند خوابم و یارب نکند تب دارم؟
گرم صحبت شدم و هیچ نمی دانستم
ساعتی هست که همصحبت این دیوارم
این شعر را در ایمیل گروه همرانه خواندم ولی نام شاعر آن مشخص نبود .
اگر کسی می داند به ما هم بگوید.
من در نانوایی , قلبی دیدم از جنس نان,
قلبی بزرگ,گرم و خوشبو,
و فکر کردم((اگر من قلبی از جنس نان داشتم چند کودک می توانست آن را بخورد!
یک لقمه برای تو ,دوست من
برای تو که گرسنه ای !
یک لقمه از این نان قلبی برای توست
و برای تو ,و برای تو!))
به کودکی که گرسنه است و می ترسد
کافی نیست که بگویی((دوستت دارم!))
وقتی که کودکی را گریان می بینی
کافی نیست که بگویی : ((طفلک بیچاره!))
اگر قلب من از جنس نان بود
چندین کودک می توانست آن را بخورد!
و تو ! ای فرمانده
چه چیز مانع از آن می شود که
بمب هایت را به شکل نان نسازی؟
آنگاه در پایان جنگ ها , هر سربازی
می توانست خوشحال به خانه بازگردد
با سبدی از بمب های برشته و خوشبو.
اما این فقط یک رویاست
ودوست گرسنه من هنوز هم می گرید
آه, اگر قلب من از جنس نان بود
منبع : گروه همترانه
شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم
گاهی برای خواندن یک شعر لازم است
روزی سه بار انجمنم را عوض کنم
از هر سه انجمن که در آن شعر خواندهام
آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم
در راه اگر به خانهی یک دوست سر زدم
اینبار شکل در زدنم را عوض کنم
وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من
وقت است قیچی چمنم را عوض کنم
باید پس از شکستن یک شاخ دیگرش
جای دو شاخ کرگدنم را عوض کنم
وقتی چراغ مه شکنم را شکستهاند
باید چراغ مهشکنم را عوض کنم
عمری به راه نوبت ماشین نشستهام
امروز میروم لگنم را عوض کنم
با من برادران زنم خو ب نیستند
باید برادران زنم را عوض کنم
دارد قطار عمر کجا میبرد مرا؟
یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم
ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار
مجبور میشوم کفنم را عوض کنم
دستی به جام باده و دستی به زلف یار
پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟
------------- ناصر فیض ------------------ منبع : گروه همترانه
* سر كچل و عرقچين: امر غيرضروري و بي تناسب
* سرم را بشكن حرفم را نشكن: حرف مرا دو تا نكن. همانند: حرف مرد يكي است.
* سرم را ميشكني، نخودچي كشمش تو جيبم مي ريزي: آنهمه ضرر و زيان به من زدي حالا مي خواهي با حرف و تعارف تلافي كني.
* سگي به بامي جَسته، گَردِش به او نشسته: درباره كسي گفته ميشود كه به جهت داشتن نسبت خيشاوندي با خانواده سرشناسي به خود ببالد و به رخ سايرين بكشد.
* سيب سرخ براي دست چلاق عيب نيست: از چيزهاي با ارزش مردم عادي و محروم هم ميتوانند استفاده كنند.
* سيدعلي را بپا: مواظب اين مرد باشيد چيزي از شما به سرقت نبرد. آدم حقهبازي است. نگذاريد سر از كارتان درآورد.
حرف ش:
* شاخ در جيب كسي گذاشتن: تحريك و ترغيب كردن كسي
* شراب مفت را قاضي هم مي خورد: معادل: مفت باشه كوفت باشه
* شكم گرسنه و آروغ فندقي: معادل جيب خالي پز عالي
* شوهر كردم وسمه كنم نه وصله كنم: زبان حال زنان خانهداري است كه از كار خانه شكايت ميكنند.
حرف ص:
* صنار جگرك سفره قلمكار نمي خواهد: تهيه كلي تشريفات فقط براي غذايي ساده و مختصر
حرف ع:
* عباي ملانصرالدين: چند نفر به نوبت آن را ميپوشند. همه ار آن استفاده ميكنند.
* عروس ما عيبي نداره، كوره، كچله، سرگيجه داره: (به طنز) همه محاسن در او جمع است. پر از عيب و ايراد است. غالبا درمورد شخصي آشنا استعمال ميشود.
* عسل نيست كه انگشت كنند: اين زن يا دختر آن قدر هم بيشخصيت و سستعنصر نيست كه نتواند خود را حفظ كند. در تبرئه جنس مونثي بكار ميرود كه كمي سر و گوشش مي جنبد ولي فاسد نيست.- شنيدم دختر فلاني شب ها معلوم نيست كجا ميخوابه- حالا گفتن! عسل نيست كه انگشت كنن!
جا دارد ياد نويسندگان و پژوهندگاني كه به جمع آوري ضربالمثلهاي عاميانه، مثلها، آداب و رسوم قومي و فرهنگ فولكوريك ايران پرداختهاند را گرامي بداريم:علياكبر دهخدا، جمالزاده، صادق هدايت، احمد شاملو، علي بلوكباشي، ابوالقاسم انجوي شيرازي، اميرقلي اميني ، حسين ملكي و...
منبع : گروه همترانه به نقل از این منبع
نه هست های ما چونان که بایدند،
نه باید ها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم،
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند
شاید امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند،
نه باید ها
هر روز ِ بی تو روز مباداست
آینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند
آینه ها که دعوت دیدارند
دیدارهای کوتاه از پشت هفت دیوار
دیوارهای صاف
دیوارهای شیشه ای شفاف
دیوارهای تو
دیوارهای من
دیوارهای فاصله بسیارند
آه! دیوارهای تو همه آینه اند
آینه های من همه دیوارند
قیصر امین پور
* پاي ملخ نزد سليمان بردن: هديه ناچيزيست و قابل شما را ندارد.
* پسخوان را به پيشخوان زد و رفت: 1- داد و بيداد كرد و رفت. 2-همه چيز را ول كرد و رفت
* پلو معاويه چربتر است: حق با زورمند است. وقتي استعمال ميشود كه قانون ،جامعه يا شخصي حق را به غلط به طرف قوي تر داده باشد.
* پول بي زبان را دست آدم زباندار نميدهند: پول خود را به كسي كه نتواني از او بازپس گرفت نسپار
* پول عاشقي به كيسه برنمي گردد: آنچه در راه عشق و هوس هزينه شود به دست انسان برنميگردد.
* پياز فلاني كونه نمي كند: يك جا بند نمي شود. كسي كه دايما تغيير شغل داده و نهايتا هميشه بيكار و عاجز است.
حرف ت:
* تا ابله در جهان است مفلس در نميماند: افراد زيرك از خوش باوري و سادگي اشخاص براي مقاصد خود استفاده مي كنند.
* تا نهال تر است بايد راست كرد: كودكان را بايد در سنين اوليه تربيت و پرورش دهند.
* تا هستم به ريش تو بستم: (به شوخي) تكيه كلام زنها به شوهرشان. من از تو جدا شدني نيستم.
* تره به تخمش ميره حسني به باباش: معادل: از كوزه همان تراود كه در اوست. هر چيز به اصل خود برميگردد.
* تغاري بشكند ماستي بريزد/جهان گردد به كام كاسهليسان:اشخاص بيكاره منتظرند حادثهاي رخ دهد و آنها لفت وليسي بكنند.
* تويمان خودمان را مي كشد، بيرونمان مردم را: مردم به ما حسادت مي كنند و حسرت زندگي ما را مي خورند در حاليكه خودمان مشكلات بسياري داريم.
منبع : گروه همترانه
خواستگار (علي حاتمي)
وسواس الدوله (صادق بهرامي) :خب ، دفعهي قبل به كجا رسيديم ؟
خاوري (پرويز صياد) : عرض كردم معلم خطم و شما فرموديد بهبه !
زير پوست شهر (رخشان بين اعتماد)
طوبا (گلاب آدينه) : آخه اين جاهاي چيتان فيتان چيه آدمو ورميداري ميآري ؟
عباس (محمدرضا فروتن) : تو آخه چيتان مني ، همهي فيتان مني ، چيتان فيتان مني .
ادامه مطلب
حرف ب:
* به آهو مي گويد بدو، به تازي ميگويد بگير: دو طرف را تحريك كرده و به جان هم مي اندازد، نفاق افكني ميكند.
* با اين ريش ميخواي بروي تجريش :مگر آدم عاجزي مثل تو ميتواند كار صورت دهد.
* به اسب شاه گفته است يابو: آدم مغروري را رنجاندن
* براي همه مادر است براي ما زنبابا:
* به سفارش حج قبول نمي شود: پاره اي از كارها را خود شخص بايد انجام دهد.
* بعد از چهل سال گدايي شب جمعه را گم كرده: با مهارتي كه دارد باز اشتباه ميكند.
* به گربه گفتند فضلهات درمان است خاك رويش ريخت: مضايقه كردن چيز ناقابلي، كسي كه جنبه كاري و خاصيتي نداشته باشد.
* بلبلان خاموش و خر در عرعر است:
* به مرغش نميتوان گفت كيش: مردماني جنجالي و خودخواهند، نميتوان گفت بالاي چشمت ابروست.
* بودور كه واردور (تركي: همينه كه هست)
* بيرون نرفتن عروس از بي چادري است: معادل آب نميبيند والا شناگر ماهري است.
منبع : گروه همترانه
حرف آ
* آدم بي اولاد پادشاه بيغم است.
* آدم تنبل عقل چهار وزير را دارد : بيكارهها و تنبلها بجز حرف زدن و نصيحت دادن به ديگران وظيفهاي ندارند.
* آدم و يك آه و دم
* آسوده كسي كه خر ندارد (از كاه و جوش خبر ندارد):معادل هركه بامش بيش برفش بيشتر.
ادامه مطلب
کس جاي در اين خانه ويرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداري ديوانه ندارد
ادامه مطلب
كاش يارب كه نيفتد به كسي ، كار كسي
هر كس آزار من ِ زار پسنديدولي
نپسنديد دلِ زار من آزارِ كسي
آخرش محنت جانكاه به چاه اندازد
هر كه چون ماه برافروخت شبِ تارِ كسي
سودش اين بس كه به هيچش بفروشند چو من
هر كه باقيمت جان بود خريدار كسي
سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نكوشيد پس گرمي بازار كسي
غير آزار نديدم چو گرفتارم ديد
كس مبادا چو من زار گرفتار كسي
تا شدم خار تو رشكم به عزيزان آيد
بار الها ! كه عزيزي نشود خوار كسي
آنكه خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزي است هوادار كسي
لطف حق يار كسي باد كه در دوره ی ما
نشود يار كسي تا نشود باركسي
گر كسي را نفكنديم بسر سايه چو گل
شكر ايزد كه نبوديم به پا خار كسي
شهريارا سرم نه زير پس كاخ ستم
به كه بر سرفتدم سايه ی ديوار كسي
منبع : ديوان شهريار
سرها در گریبان است.
کسی سر برنیارد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه ،
جر پیش پا را دید نتواند !
که ره
تاریک و لغزان است.
ادامه مطلب
اين ترانه بوي نان نميدهد
بوي حرف ديگران نميدهد
سفرهء دلم دوباره باز شد
سفرهاي كه بوي نان نميدهد
نامهاي كه ساده و صميمي است
بوي شعر و داستان نميدهد:
…با سلام و آرزوي طول عمر
كه زمانه اين زمان نميدهد
كاش اين زمانه زير و رو شود
روي خوش به ما نشان نميدهد
يك وجب زمين براي باغچه
يك دريچه، آسمان نميدهد
وسعتي به قدر جاي ما دو تن
گر زمين دهد، زمان نميدهد!
فرصتي براي دوست داشتن
نوبتي به عاشقان نميدهد
هيچ كس برايت از صميم دل
دست دوستي تكان نميدهد
هيچ كس به غير ناسزا تو را
هديهاي به رايگان نميدهد
كس ز فرط هايوهوي گرگ و ميش
دل به هيهي شبان نميدهد
جز دلت كه قطرهاي است بيكران
كس نشان ز بيكران نميدهد
عشق نام بينشانه است و كس
نام ديگري بدان نميدهد
جز تو هيچ ميزبان مهربان
نان و گل به ميهمان نميدهد
نااميدم از زمين و از زمان
پاسخم نه اين ، نه آن…نميدهد
پارههاي اين دل شكسته را
گريه هم دوباره جان نميدهد
خواستم كه با تو درد دل كنم
گريهام ولي امان نميدهد…
"قيصر امين پور"
دخترك افسانه مي خواند ، نيمه شب در كنج تنهايي :
بي گمان روزي ز راهي دور ، مي رسد شهزاده اي مغرور
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر ، ضربه سم ستور بادپيمايش
مي درخشد شعله ي خورشيد ، بر فراز تاج زيبايش
تار و پود جامه اش از زر ، سينه اش پنهان به زير رشته هايي از در و گوهر
مي كشاند هر زمان همراه خود سويي ، باد ... پرهاي كلاهش را
يا بر آن پيشاني روشن ، حلقه ي موي سياهش را
مردمان در گوش هم آهسته مي گويند :
" آه ... او با اين غرور و شوكت و نيرو "
" در جهان يكتاست "
" بي گمان شهزاده اي والاست "
دختران سر مي كشند از پشت روزنها
گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار
سينه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق يك پندار
" شايد او خواهان من باشد "
ليك گويي ديده ي شهزاده ي زيبا ، ديده ي مشتاق آنان را نمي بيند
او از اين گلزار عطر آگين ، برگ سبزي هم نمي چيند
همچنان آرام و بي تشويش ، مي رود شادان به راه خويش
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر ، ضربه سم ستور بادپيمايش
مقصد او ... خانه ي دلدار زيبايش
مردمان از يكدگر آهسته مي پرسند :
" كيست پس اين دختر خوشبخت ؟"
ناگهان در خانه مي پيچد صداي در
سوي در گويي ز شادي مي گشايم پر
اوست ... آري ... اوست
" آه ، اي شهزاده ، اي محبوب رويايي
نيمه شبها خواب مي ديدم كه مي آيي "
زير لب چون كودكي آهسته مي خندد
با نگاهي گرم و شوق آلود ، بر نگاهم راه مي بندد
" اي دو چشمانت رهي روشن به سوي شهر زيبايي
اي نگاهت باده اي در جام مينايي
آه ، بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله ي خوشرنگ صحرايي
ره ، بسي دور است ، ليك در پايان اين ره ... قصر پرنور است "
مي نهم پا بر ركاب مركبش خاموش
مي خزم در سايه ي آن سينه و آغوش ، مي شوم مدهوش
باز هم آرام و بي تشويش ،
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر ، ضربه سم ستور باد پيمايش
مي درخشد شعله خورشيد ، بر فراز تاج زيبايش .
مي كشم همراه او زين شهر غمگين رخت
مردمان با ديده ي حيران ، زير لب آهسته مي گويند : " دختر خوشبخت !... "
فروغ فرخزاد
تو را به خاطر عطر نان گرم
براي برفي که اب مي شود دوست مي دارم
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه کساني که دوست نداشته ام دوست مي دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
براي اشکي که خشک شد و هيچ وقت نريخت
لبخندي که محو شد و هيچ گاه نشکفت دوست مي دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست مي دارم
براي پشت کردن به ارزوهاي محال
به خاطر نابودي توهم و خيال دوست مي دارم
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به خاطربوي لاله هاي وحشي
به خاطر گونه ي زرين افتاب گردان
براي بنفشيه بنفشه ها دوست مي دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه کساني که نديده ام دوست مي دارم
تورا براي لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شيرين خا طره ها دوست مي دارم
تورا به اندازه ي همه ي کساني که نخواهم ديد دوست مي دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ي ستاره هاي اسمان دوست مي دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست مي دارم
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه ي کساني که نمي شناخته ام ...دوست مي دارم
تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيسته ام ...دوست مي دارم
براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي نخستين گناه
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست مي دارم
تو را به جاي تمام کساني که دوست نمي دارم...دوست مي دارم.
شعر سعدی:
گلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دست مخدومی به دستم
بدو گفتم که مشکی يا عبیری
كه از بوي دلآويز تو مستم
بگفتا من گِلی ناچيز بودم
ولیكن مدتی با گُل نشستم
کمال همنشين در من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم ...
شعر بهار:
شبی در محفلی با آه و سوزی شنید ستم ز مرد پاره دوزی
چنین می گفت با پیر عجوزی گلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دست مخدومی به دستم
گرفتم آن گل و کردم خمیری خمیری نرم و نیکو چون حریری
معطر بود و خوب و دلپذیری بدو گفتم که مشکی یا عبیری
که از بوی دل آویز تو مستم
همه گلهای عالم آزمودم ندیدم چون تو و عبرت نمودم
چو گل بشنید این گفت و شنودم بگفتا من گلی ناچیز بودم
و لیکن مدتی با گل نشستم
گل اندر زیر پا گسترده پر کرد مرا با همنشینی مفتخر کرد
چو عمرم مدتی با گل گذر کرد کمال همنشین در من اثر کرد
و گرنه من همان خاکم که هستم
اگر من جای او بودم
همان يك لحظه اول كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايی و زشتی به روی يكدگر ويرانه می كردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
كه در همسايه صدها گرسته ، چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه می كردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
كه مي ديدم يكی عريان و لرزان، ديگری پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را واژگون ، مستانه می كردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذيرفتم نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده
پاره پاره در كف زاهد نمايان سبحه صد دانه ميكردم
اگر من جای او بودم
براي خاطر تنها يكی مجنون صحرا گرد بي سامان
هزاران ليلی نازآفرين را كو به كو آواره و ديوانه می كردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می كردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
به عرش كبريايی ، با همه صبر خدايی تا كه مي ديدم
عزيز نابجايی ، ناز بر يك ناروا گرديده خواری می فروشد
گردش اين چرخ را وارونه بی صبرانه می كردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
كه مي ديدم مشوش عارف و عامی زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كُش
بجز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فكری در اين دنيای پر افسانه می كردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
همين بهتر كه او خود جای خود بنشسته !
و . . .
تاب تماشای تمام زشت كاريهای اين مخلوق را دارد
وگرنه من به جای او چو بودم
يك نفس كی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می كردم
عجب صبری خدا دارد !
عجب صبری خدا دارد !
عجب صبری خدا دارد !
رحيم معيني كرمانشاهي
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عظیمت تو ناگزیر می شود
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی !
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود !
به یاد دکتر قیصر امین پور
و اگر هستي، کسي هم به تو عشق بورزد،
و اگر اينگونه نيست، تنهائيت کوتاه باشد،
و پس از تنهائيت، نفرت از کسي نيابي.
آرزومندم که اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد،
بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کني.
****
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،
از جمله دوستان بد و ناپايدار،
برخي نادوست، و برخي دوستدار
که دستکم يکي در ميانشان
بيترديد مورد اعتمادت باشد.
****
و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشي،
نه کم و نه زياد، درست به اندازه،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم يکي از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زياده به خودت غرّه نشوي.
****
و نيز آرزومندم مفيدِ فايده باشي
نه خيلي غيرضروري،
تا در لحظات سخت
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است
همين مفيد بودن کافي باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد
****
همچنين، برايت آرزومندم صبور باشي
نه با کساني که اشتباهات کوچک ميکنند
چون اين کارِ سادهاي است،
بلکه با کساني که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميکنند
و با کاربردِ درست صبوريات براي ديگران نمونه شوي.
****
و اميدوام اگر جوان هستي
خيلي به تعجيل، رسيده نشوي
و اگر رسيدهاي، به جواننمائي اصرار نورزي
و اگر پيري، تسليم نااميدي نشوي
چرا که هر سنّي خوشي و ناخوشي خودش را دارد
و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند.
****
اميدوارم سگي را نوازش کني
به پرندهاي دانه بدهي، و به آواز يک سَهره گوش کني
وقتي که آواي سحرگاهيش را سر مي دهد.
چرا که به اين طريق
احساس زيبائي خواهي يافت، به رايگان.
****
اميدوارم که دانهاي هم بر خاک بفشاني
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئيدنش همراه شوي
تا دريابي چقدر زندگي در يک درخت وجود دارد.
****
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشي
زيرا در عمل به آن نيازمندي
و براي اينکه سالي يک بار
پولت را جلو رويت بگذاري و بگوئي: «اين مالِ من است»
فقط براي اينکه روشن کني کدامتان اربابِ ديگري است!
****
و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي
و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي
که اگر فردا خسته باشيد، يا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد.
ويكتور هوگو
۲۴- آیا می دانستید که نزدیک به تمامی مردم ایران از نام اصلی بزرگ ترین شاعر میهنی ایران و افتخار جاودان ایرانیان و زبان پارسی بی خبرند و او را با نامی خطاب می کنند که آمیخته ای از عنوان، لقب، تخلص و نسبت زادگاه این شاعر بزرگ است؟
حسن که در سال ٣۲۹ هجری قمری از پدری دهقان با نام � علی� در روستای� باژ� در نزدیکی شهر طوس خراسان به دنیا آمد، تا پیش از به دنیا آمدن پسرش قاسم ، به � حسن ابن علی� شناخته می شد. بعد ها با به دنیا آمدن پسرش قاسم، لقب ابوالقاسم ( پدر قاسم) گرفت و سپس با برگزیدن نام هنری و تخلص فردوسی به سرودن بزرگ ترین سند زنده بودن زبان پارسی و یاد نیاگان ایرانی، یعنی شاهنامه پرداخت.
ادامه مطلب
قسمت سوم
١۸- آیا می دانستید که ما برخی از واژه ها و عبارات را در معنایی به کار می بریم و می فهمیم که هیچ ارتباطی با معنی اصلی و واقعی آن واژه ها یا عبارات ندارد ؟
از آن جمله اند مثلن واژه ها یا عباراتی مانند کمر، کمربند، افسوس، شوخ، پرستیدن، بت پرست یا آتش پرست.
معنی اصلی کمر در حقیقت کمربند است ( مانند: کمر همت بستن) و معنی اصلی کمربند در واقع بنده و غلام است ( کسی که کمر بسته است). آن چه را نیز که ما کمر می نامیم و مرادمان بخشی از بدن است میان می نامند.
ادامه مطلب
١١ – آیا می دانستید که این عادت امروز ایرانیان که در جملات نهی کننده ی خود ن نفی را به جای م نهی به کار می برند از دیدگاه دستور زبان فارسی نادرست است ؟ امروز ایرانیان هنگامی که می خواهند کسی را از کاری نهی کنند، به جای آن که مثلا بگویند : مکن ! یا مگو ! ( یعنی به جای کاربرد م نهی ) به نادرستی می گویند : نکن ! یا نگو ! ( یعنی ن نفی را به جای م نهی به کار می برند ).در فارسی، درست آن است که برای نهی کردن از چیزی، از م نهی استفاده شود، یعنی مثلا باید گفت : مترس ! ، میازار ! ، مده ! ، مبادا ! ( نه نترس ! ، نیازار ! ، نده ! ، نبادا ! ) و تنها برای نفی کردن ( یعنی منفی کردن فعلی ) ن نفی به کار رود، مانند :
ادامه مطلب
١ - آیا می دانستید که برخی هنگامی که می خواهند بنویسند : " برای " ، می نویسند : " به خاطر ِ " . برخی هم به جای نوشتن " به دلیل ِ " می نویسند : " به خاطر ِ " و بسیاری نیز به جای نوشتن " به مناسبت ِ " می نویسند : " به خاطر ِ " ؟ در سراسر ادبیات فارسی " به خاطر ِ " یک بار هم به این معانی نیامده است و این کاربرد از بیخ و بن نادرست است.
ادامه مطلب
