شنبه 1388/01/22
خيال خـام پلنگ من ، به سوي مــاه جهيدن بود
و مـاه را زِ بلندايش ، به روي خاك كشيـــدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالي زد
كه عشق ـ ماه بلند من ـ وراي دسـت رسيدن بود
گل شكفته ! خداحافظ ، اگرچه لحظــه ديـــدارت
شروع وسوسهاي در من ، به نام ديدن و چيدن بود
من و تو آن دو خطيـم آري ، موازيــان به ناچاري
كه هردو باورمان ز آغـاز ، به يكدگــر نرسيدن بود
اگــرچـــه هيچ گل مرده ، دوبــاره زنده نشد امّا
بهـــار در گــل شيپـوري ، مدام گرم دميدن بود
شراب خواستم و عمرم ، شرنگ ريخت به كام من
فريبكــار دغلپيشه ، بهانــه اش نشنيـــدن بود
چه سرنوشـت غمانگيزي ، كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفــس ميبافـت ولي به فكر پريدن بود
و مـاه را زِ بلندايش ، به روي خاك كشيـــدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالي زد
كه عشق ـ ماه بلند من ـ وراي دسـت رسيدن بود
گل شكفته ! خداحافظ ، اگرچه لحظــه ديـــدارت
شروع وسوسهاي در من ، به نام ديدن و چيدن بود
من و تو آن دو خطيـم آري ، موازيــان به ناچاري
كه هردو باورمان ز آغـاز ، به يكدگــر نرسيدن بود
اگــرچـــه هيچ گل مرده ، دوبــاره زنده نشد امّا
بهـــار در گــل شيپـوري ، مدام گرم دميدن بود
شراب خواستم و عمرم ، شرنگ ريخت به كام من
فريبكــار دغلپيشه ، بهانــه اش نشنيـــدن بود
چه سرنوشـت غمانگيزي ، كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفــس ميبافـت ولي به فكر پريدن بود
حسین منزوی
منبع : http://www.persian-language.org/Adabiat/Poem.asp?ID=238&P=2
نوشته شده توسط مهدی طلایی در ساعت 14:40 | لینک
|
